#تارا_پارت_40
_الان میایم.!
بازوی کایا را کشید و گفت:
_دست از خل بازی بردار دختر ، اخه به چی نگاه میکنی!
ساختمون سوخته نگاه کردن داره مگه بیا بریم.
کایا نگاه دیگری به ساختمان انداخت و همراه پیکو به بقیه پیوست .
اما ذهنش درگیر ان صدا ها بود.
نیرویی قوی او را به ان خانه نزدیک میکرد.
گویی ان صدا ها جزی از خاطراتش بود!
خاطراتی که زنده میشدند تا مسیر زندگی کایا را گره بزنند با دنیایی مملو از راز ها نهان!
#پارت74
بعد از کمی گشت و گزار بی حوصله پیشنهاد بازگشت داد.
دختر ها خسته از تمرین روزانه و استرس مسابقه نیمه نهایی فردا پیشنهاد کایا را تایید کردند.
هر کس برای استراحت به اتاقش رفت.
قرار بر ملاقات فردا صبح چند ساعت قبل از مسابقه بود.
کایا در تختش غلط زد و به چراغ خواب کنار تختش خیره شد.
ساختمان سوخته مقابل چشمانش رنگ گرفت و ذهنش درگیر صدا ها شد.
زمزمه کرد:
_ایگیت... ایگیت... این مرد کیه؟ چرا انقدر نسبت به اون خونه احساس نزدیکی میکنم.
منکه اولین باره پا به این شهر میزارم!
چطور ممکنه تجدید خاطره باشه...
با ذهنی اشفته به خواب رفت سعی در فراموشی ساختمان سوخته کرد.
#پارت75
رز
با صدای تلفن همراهش نیم خیز شد و دکمه اتصال را فشرد.
_جانم حامد
_جونت سلامت عزیز دلم.
رز لبخندی زد و گفت:
_چیشد حامد؟ تونستی حلش کنی؟
صدای خنده ارام حامد در گوشش پیچید.
_کاری هست که من از پسش بر نیام؟
_معلومه که نه! حامد جونمو به لبم رسوندی بگو چیشد؟
_نتیجه ازمایش موی کایا و ارمان نشون میده که این دوشخص 99درصد باهم همخونی دارن و میشه گفت زدیم به هدف رز!
romangram.com | @romangram_com