#تارا_پارت_231
کارلوس نگاهی بهم انداخت و و اشک های ظاهریش رو پاک کرد.
_ هنوز هم میخوای یه لباس دیگه رو پرو کنی؟
_ اره!
گوشه های چشمش همراه با دهنش جمع شد و با نفرت ظاهری گفت:
_ الهی کل بدنت کهیر بزنه دختر، اگه من تورو انتخاب نمیکردم.
عکست رو روی بیلبرد ها نمیزدم، زیبایی هاتو نشون دیوید نمیدادم که الان همون دختر ترشیده سابق بودی.
چطور دلت میاد لباس منو تن نکنی!
هانا از شدن خنده اشک از چشم هایش جاری شده بود و نفس نفس میزد.
نانسی زیر بازوش رو گرفت و با خنده گفت:
_ وای تورو خدا یکم عجله کنیم الان وقت کل کل کردن نیست!
رز دستش رو روی بازوی کالوس گذاشت و گفت:
_ کارلوس آروم باش مرد، بیا یکم حرف بزنیم آروم شو!
به من اشاره داد که حرکت کنم.
وقت رو تلف نکردم و از اتاق خارج شدم.
لبخندم رو جمع کردم و قدم برداشتم.
گاهی آدم به شک میافتاد که کارلوس با اون همه ادا های زنانه واقعا مرد باشه!
#363
کلافه بین لباس ها چرخ میزدم.
مدل ها همه بلند و پفی بود و به درد مراسم ساده ما نمیخورد.
از طرفی هیچ دلم نمیخواست دیوید مسخرم کنه!
همه چیز صوری و توافقی بود پس لباس مجلل خریدن اشتباه محض بود.
هنوز هم سردرگم بودم و با خودم کنار نیومده بودم.
با خود واقعی که دردناک بود، با تارای واقعی قصه!
بالاخره موفق شدم لباس مورد نظرم رو پیدا کنم.
با کمک کرولاین پوشیدمش و برگشتم اتاق.....
باور کردنی نبود که هنوز هم کارلوس با رز بحث میکرد و چونه میزد!
با ورودم به اتاق همه متوجه حضورم شدن و سکوت کردن.
هانا دورم چرخید وگفت:
_ وای این چقدر بامزه است!
لبخند مصنوعی زدم و منتظر نظر رز موندم.
لباس یقه هفت کاملا باز تا قفسه سینه داشت. از پشت بیشتر باز بود تا جلو... دامن چین خورده ساده با پارچه سفید ساده و براق، تقریبا تا زیر زانو!
جمیلا پشت سرم ایستاد و گفت:
_ لباس قشنگیه،اما برای اینکه خودش رو نشون بده باید موهات رو جمع کنی.
romangram.com | @romangram_com