#تارا_پارت_232




بیخیال شونه هام رو بالا انداختم.





کارلوس همه رو کنار زد و مقابلم ایستاد.



آروم گونه‌ام رو کشید و گفت:



_ بلا نگیری تو دختر سلیقت بدم نیستا!!!!



شکلکی براش در آوردم و از کنارش رد شدم.



رز نگاهی به سر تاپام انداخت و گفت:



_ خیلی بهت میاد عزیز دلم.



_ ممنونم.



پیکو_ پس همین رو بر میداری؟



_ اره همینو بر میدارم.



نگاهی به بقیه انداختم و گفتم:



_ شماها چیزی برنداشتین؟



به کیسه های کنج دیوار اشاره کردن و با لبخند خبیثی چشمک زدن.



با بهت و ناباوری گفتم:



_ بابا ایول سرعت عمل!!



#364





یک هفته دیگه هم مثل برق و باد گذشت.



یک هفته ایی که نه برای آماده مراسم!

بلکه برای رسیدن آرمان صبر کردیم سپری شد.

یک هفته در از استرس دردناک که گاهی به قفسه سینم فشار می‌آورد.



دردش آنقدر طاقت فرسا بود که دلم میخواست به سینم چنگ بزنم و قلبم رو بکشم بیرون.



قلبی که برای زدن و زنده موندن التماس میکرد!



تنها دردی که از پدر واقعیم داشتم همین دردی بود که موقعه تنهایی به سراغم می اومد و نفسم رو تنگ میکرد!





مقالاتی آیینه کلافه به حرکات دست دخترا روی تنم خیره شدم.



یکی مشغول تنظیم کردن بند لباس روی سر شونه هام بود.



دیگری مشغول تنظیم کردن چین های دامنم....



آرایش مراسم اما براقی داشتم!

گونه های که از رنگ ملایم صورتی ملیح برق میزد و بیشتر خودش رو نشون میداد.



و بر خلاف اون چشم هایی که با طراحی ظریف ،معصوم تر به نظر می‌رسید.



موهای شنیون شده درست بالای سرم خیالم رو از التهاب بی وقفه و نچسپیدن موهام به گردنم راحت میکرد.



برق سرویس ظریف روی گردنم چشمم رو زد.



نگاهی به دخترا انداختم و رو به رز که دنبالم اومده بود گفتم:



_ آرمان اومد!؟



_ اره، بیا پایین تا دیر نشده . دیوید رو بسته به رگبار سوال.

گویا سوپرایز هم با خودش آورده....



_ چه سوپرایزی؟


romangram.com | @romangram_com