#تارا_پارت_230


قهقهه هانا و نانسی توی اتاق پیچید.



پیکو با لبخند محوی به رز اشاره کرد.



حق با اون بود تنها کسی که حریف کارلوس میشد اون بود.



دستش رو روی قلبش گذاشت و تقریبا خودش رو روی صندلی گوشه اتاق پرت کرد.



_ وای خدا الان که سکته کنم، رز این دخترت چی داره میگه به قشنگ ترین و زیبا ترین و افسونگر ترین لباس دنیا که طراحش هم منم! میگه زشت!!

وای خدا جونمو بگیر راحت شم.





رز آروم خندید و به سمتم اومد.



رو به کارلوس گفت:



_ من که جریان رو برات توضیح دادم، پس بیخودی ناله نکن و لباس مناسب سلیقه دخترم رو بیار. ثابت کن که من پونزده ساله طراح خوبی رو انتخاب کردم!



#361





کارلوس چشم هاش رو توی کاسه سرش چرخوند و گفت:





_ بله میدونم، خسیس تشریف دارین و به بهانه حفاظت از جونتون عروسی خودمونی و ساده بدون مهمون قرارهای برگذار کنین.

اما کور خوندین ! گیریم منو پیچوندی شیرینی ندادی .

خبرنگارا پدرتو درمیان ، از اول تا آخر پشت در خونت هوار میکشن و عین جغد شوم منتظر خارج شدن عروس داماد میمونن.

تا آخر عمرشون که نمیتونی تو خونت نگرشون داری هان؟ آخر شب مجبوری ازادشون کنی.



چشمکی زد و ادامه داد:



_ متوجه هستی که چی میگم،عسلم؟!





گرمای خون رو زیر پوستم حس کردم.



با اینکه میدونستم این ازدواج بیشتر شبیه توافق نامه خلاصی از آرمانه، اما بازم با فکر کردن به منظور کارلوس و روبرو شدن با دیوید شرم و خجالت تمام تنم رو اسیر میکرد.





اینبار صدای قهقهه کل دخترا توی سالن پیچید.



رز چشم غره‌ای به کارلوس رفت و رو به من گفت:



_ همراه کرولاین برو لباسی که دوست داری رو انتخاب کن و بیا عزیز دلم.





کارلوس از صندلی پایین پرید و دستش رو توی هوا تکون داد:





_ بخدا که مگه از رو نعش من رد بشین بزارم لباس دیگه ایی رو پرو کنه.



رز با چشمای ریز شده سر تا پایش رو نگاه کرد و گفت:



_ مشکلی نیست، رد میشیم!



رو به هانا ادامه داد:



_ برو از تو کشوی دفترم اسلحه منو بیار.



در کسری از ثانیه چشم های کارلوس پر از وحشت شد.



بازوی رز و چسپید و ‌گفت:



_ فدات شم تو که خشن نبودی!



#362





اینبار من استارت خنده رو زدم و بقیه هم باهام همراه شدن.



دنباله لباس رو جمع کردم و و همراه دختری که کمکم کرده بود تا لباس افسانه ایی کارلوس رو بپوشم به سمت خروجی قدم برداشتم.


romangram.com | @romangram_com