#تارا_پارت_229
گم شدن در بیابان که خیلی وقت است که باران نخورده است.
مثل یک روستایی که خشکسالی به او حمله ور شده،و هیچ موجود زنده ایی در آن زندگی نمیکند.
اعضای بدن من هم گویی به این درد مبتلا شده بود. و
چنین چیزی را تجربه میکرد سخت بود،خیلی سخت تر از آن چیزی که به خواهم باور کنم چه برسد به قبول!
با خودم فکر میکردم فقط من اینطوری استثنایی هستم؟ یا آدمهای دیگه دنیا چنین چیزی را تجربه میکنند؟!
و بارها شنیده بودم کسی بعد از سالها میفهمد که خانواده دیگری دارد.
اما آیا واقعا این چیزی که من تجربه می کنم را تجربه می کنند؟
#359
رز میگفت تارا بودن رو قبول کنم .
تارا یعنی درخشنده، ستاره پر نور در آسمان ،من خاص بودم؟!
اما تمام این درخشندگی زیر سیاهی و تاریکی گلبرگ های رزسیاه نفرین شده،مدفون شده بود.
اونشب همه تو شوک تصمیمات رز وحامد بودند.
تمام افراد حاضر سر میز شام،س با سکوت غذا میخوردند.
یا بهتر بگم به آینده نامعلوم فکر می کردند.
تمام غذاهای سر میز تقریبا دست نخورده برگشت به آشپزخانه.
حتی بشقاب افرادی برای حفظ ظاهر غذای کشیده بودند،هم تقریبا دست نخورده به اشپز خانه برگشت!
شب به پایان رسید.
هر کسی راه اتاق خود را پیش گرفت
و من آنقدر در رختخواب غلت زدم که نفهمیدم چگونه تسلیم خواب شدم.
نمیتونستم باور کنم آدم های اطرافم بدون اینکه نیت خاصی داشته باشند.
بهم کمک می کنن!
در مورد دیوید که هیچ نظری نداشتم.
دیوید مرموز بود و مرا میترساند.
گاهی دوست داشتی که همیشه کنارت باشد .
و گاهی دور ترین فرد حتی در شرایط بحرانی!
نگاهش متفاوت بود.... نگاهی که رنگ نفرت داشت.
اما آخه از چی؟!
دیوید همیشه فرد ناشناخته توی زندگی من باقی میماند.
#360
با غیض اطراف لباس رو جمع کردم و از داخل آیینه به کارلوس که با ذوق منتظر عکس العملم بود گفتم:
_ دوستش ندارم کارلوس!
چشم هاش گرد شد...
_ دختر تو دیونه شدی؟ این یکی از پر فروش ترین لباس عروس های امسالمون بوده!
چشم هام رو تو کاسه سرم چرخوندم.
_ خب من ازش خوشم نمیاد، خیلی دست و پا گیره، من دو قدم با این لباس راه برم سر قدم سوم زمین میخورم. با این دنباله مسخرش!
هر آن منتظر بودم چشم هایش از کاسه بزنه بیرون.
romangram.com | @romangram_com