#تارا_پارت_227



نمی‌خواستم بیهوده نگران شود.

خندیدم و گفتم:



_ اینجا اتفاقات خوبی نیافتاده اما خدا رو شکر زود متوجه شدم و در رفتیم. نگران نباش!





با باز شدن درب اتاق و وارد شدن پدرم و بحث نیمه کاره موند.

مامان نگاهی به من و چهره سوالی پدرم انداخت و گفت:



_ عزیزم الان من و پدررو تنها بزاری بهتره چون مطالب مهم تری هست ، که باید رسیدگی بشه! شب دور هم جمع میشیم همگی مفصل صحبت کنیم.





باید برای از این به بعد من محتاط تر رفتار کنیم.

هر قدمی که برمی داریم حساب همه چی رو کرده باشیم، امیدوارم از اتفاقات دیروز درس خیلی خوبی بگیریم و حواسمون به همه چیز باشه.



#354





پدرم لبه تخت نشست...





ایستادم و با یک عصر بخیر آرام از اتاق خارج شدم.



به آنها اعتماد داشتم همیشه بهترین تصمیم را میگرفتند.



خیالم راحت بود از اینکه همه بار دیگر دور هم جمع می شویم.





(. رز. )





به محض خروج اهورا از اتاق رو به حامد گفتم:





_خوب چی شد ؟با دیوید حرف زدی؟ چی گفت؟ از چه چیزهایی خبر داره ؟



نفس عمیقی کشید و گفت:



تارا چیزی رو جا ننداخته. از همه چیز ما برای دیوید گفته. اما کاملا خبر دارم از گذشته چی ما چیزی نمیدونه نگران نباش.





پوزخند زدم... مگر می شود اتفاقاتی که در ایران افتاده بود با خبر باشد و از گذشته اما بوی نبرده باشد! کاملاً می‌شد فهمید که درباره ما چه فکری می‌کند.

گفتم:

_خوب حالا تصمیم آخرش چیه؟





کلافه نفس گرفت....



_ گفت به حرمت شراکتی که با تو داره.ازدواج صوری با تارا رو قبول می‌کنه.





خیالم راحت شد و لبخند زدم.

دیوید با معرفی خود به عنوان نامزد تارا خود را به دردسر بزرگی انداخته بود.

خوب میدانستم آرمان تا از واقعی بودن این ازدواج مطمعا نشه دست از سرم برنمیداره.



#355





آره آرمان رو خوب می‌شناسم و خودت خوبی می‌دونی خارج کردن تارا از ایران کار سختیه.

طبق قانون فقط پدر یا همسر می‌تونه ولی یه زن باشه.





میدونم بهتره استراحت کنی..



خستگی چند روز حسابی به توام فشار آورده می‌دونم.



به سمت از کمد لباس هایم رفتم.





_ الان بهتری؟



romangram.com | @romangram_com