#تارا_پارت_226




اینکه بازم با رزسیاه چه بلاهایی قراره سرمون بیاد .



چه اتفاقاتی در آینده در انتظارمونه...

نمی تونستیم پیش بینی کنیم. اما میتونستیم پیشگیری کنیم همیشه پیشگیری بهتر از درمان بود.



تعجب می‌کردم که با این همه محافظه کاری ما، بازهم شوکه شدیم.و اتفاقات بدی برامون افتاد. انگار هیچ وقت قرار نبود کنترل اوضاع دست ما باشه.





کنجکاو بودم از اتفاقات افتاده توی ایران با خبر بشم. دلم میخواست بدونم بین تارا و آرمان چه اتفاقی افتاده...





دلم می‌خواست از خانواده واقعیت تارا بیشتر بدونم.



اما می دونستم پرسیدن سوالات و جواب شنیدن زبان تارا شاید براش سخت باشه.





اما بازم خدا رو شکر میکردم.

چه اتفاقی افتاده بود. چی شده بود به نظرم حالا که همه نجات پیدا کرده بودیم، مهم نبود باید همگی خداروشکر می‌کردیم، که بازم صحیح و سالم کنار همدیگه هستیم.



#352





( اهورا )





نگاهی به چهره غرق در خوابش انداختم، و کنار تخت زانو زدم روی تخت ننشستم، می‌دانستم با کوچکترین تکان بیدار می‌شود‌.





من این زن فوق العاده نفوذ ناپذیر را خوب می‌شناختم.

زمانی که عمو گفت:

مادرم او را به دنبال ما فرستاده تا هرچه زودتر مرا ببیند و خیالش راحت شود.



خیلی زود خودم را رساندم، حالا با دیدنش حس میکردم خودم هم دلم برایش خیلی تنگ شده است!



رنگ و روی پریده اش در خواب، خبر از استرس بسیار در روز گذشته را میرساند.





از استرس حال من، تارا و بقیه در خود فرو ریخته بود.



منی که سالها مقابله اش را در برابر رزسیاه دیده بودم درک میکردم.





حضورم را حس کرده بود. که من تکان نخورده بودم!



مادرم بود ، شاید وجودم ر با حس ششم اش احساس کرده بود.



با چشم های بسته گفت:





_ پسرم...



#353





لبخند زدم.

می‌دانستم با چشم های بسته حالات صورتم را نمی بیند .



اما کاملا تصور می‌کنند .....





دست راستش را میان دستانم گرفتم. و گفتم :



_ مامان حالت خوبه؟



چشم هایش را باز کرد و نیم خیز شد.کمک کردم راحت روی تخت بنشیند.





روی دستم دست کشید و گفت:

_ خوبم عزیزم نگران من نباش از خودت بگو، وقتی ما نبودیم اتفاقات خیلی بدی افتاده؟




romangram.com | @romangram_com