#تارا_پارت_225
نفسم رو کلافه بیرون دادم و از زیر پتو بیرون اومدم.
قبل از همه هانا به خودش اومد و بلند خندید.
نوید آخرین پله رو هم طی کرد و مقابلمون ایستاد.
اهورا اسلحه رو پس کمرش گذاشت و گفت:
_ تو که نصفه جونمون کردی عمو!
نوید نگاهی به تک تکمون انداخت و گفت:
_ خواستم هیجان انگیز باشه دیدارمون! یالا پاشین باید بریم ویلا.
جمیلا تا تمام قدرت پتو رو روی مبل انداخت و با زدن تنه به نوید به سمت پله های خروجی مخفی گاه رفت.
نوید و اهورا شوکه از عکس العمل جمیلا نگاهمون کردن.
نانسی با خنده گفت:
_ وقتی صبح ید از خواب بیدار بشه سر درد میگیره و تا آخر روز بد اخلاق میمونه، من عذرخواهی میکنم.
هانا ادامه داد و من تایید کردم.
_ پیشنهاد میکنم اصلا سمتش نرین!
نوید سری تکون داد و گفت:
_ اشکال نداره، به نوبت برین بالا باید زودتر برگردیم.
#350
بدون گفتن هیچ حرفی از مخفیگاه خارج شدیم آخرین نفر خارج شده دریچه را بسته و بعد از مخفی کردن کامل آن، آرام و آهسته از باغ خارج شدیم راه خانه را در پیش گرفتیم. استرس درونم را با فشرت ناخن هایش کنترل میکردم. دلم تنگ شده بود دلم می خواست با چشمان خودم زنده بودن عزیزم را ببینم باور نمیکردم که کابوس روز گذشته به اتمام رسیده باشد.
به محض رسیدن به خانه اولین نفر از ماشین پیاده شدم و چون گلوله ای که از اسلحه خارج میشود با تمام توانم به سمت خانه دویدم.
سلام کوتاهی به حامد که در سالن نشسته بود و مشغول مطالعه بود و دادم.وبه سمت پله ها رفتم .آنقدر سرعتم زیاد بود که نفسهایم به شمار افتاده بود. پشت در اتاق تارا ایستام و دستگیره را پایین کشیدم با قفل بودن در آه از نهادم بلند شد.
دستانم را مشت کردم و به در کوبیدم.
کمی بعد صدای چرخش کلید در به گوشم رسید،در باز شدو قامت وحشت زده تارا میان چهارچوب در رنگ گرفت.
بدون کوچکترین فرصتی برای انجام هر عکس العملی او را آغوش کشیدم گرمای دستش که روی کمرم نشست باور کردم. که کابوس روز گذشته تمام شده است. سرم را روی شانهاش جابجا کردم و با بغض نالیدم :
_ خداروشکر که تموم شد. خیلی نگران بودم ، خیلی ترسیدم از اینکه دیگه هیچوقت همدیگر رو نبینیم.
#351
آروم خندید و گفت:
_ آره واقعا اتفاقات خیلی بدی را پشت سر گذاشتیم خداروشکر
یکم بعد همه دخترا به جمعمون اضافه شدند.
مثل همیشه دور هم دیگه حلقه زدیم و دست هامون رو روی دوش همدیگه انداختیم.
مثل همیشه به هم قول دادیم که اجازه ندیم که در همبستگی بین ما رو به هم بزنن.
حالا که تقریبا اوضاع نرمال شده بود.
دلم خواست بدونم قدم بعدی این راه چیه....
اینکه حامد یا رز چه تصمیمی برای ادامه زندگی ما دارند...
romangram.com | @romangram_com