#تارا_پارت_224




تعدادشون زیاد شده بود، گویا در نبود افراد اصلی خانواده اینجا یه خبرایی بوده!





از باغ خارج شدم و به سمت خونه حرکت کردم.



تنها به دوش آب گرم حالم رو خوب میکرد.



به محض استارت ماشین تلفنم زنگ خورد بدون نگاه کردن به صفحه موبایلم جواب دادم و فرمون رو چرخوندم.





صدای عصبی هارون روی سرم زنگ زد.



_ پسره احمق هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟



اخم غلیظی بیت ابروهام افتاد.



_ درست حرف بزن هارون



_ درست حرف نزنم چه غلطی میخوای بکنی آخه عوضی خیانت کار.



_ چی داری میگی چه خیانتی؟



_ خودت رو به اون راه نزن، خوب می‌دونم تارا پیش تو پناه گرفته بوده.



#348





_ خب این اشکالش چیه؟



_ چرا به من خبر ندادی؟



_ نمی‌دونستم باید میدادم.



_ دیوید بخدا رابطه پدر وسریموم رو فراموش میکنم و با دستای خودم میکشمت.!



_ تو مشکلت با آرمانه با خودش حلش کن با این دختر بدبخت چیکار داری؟



پوزخند زد.



_ تو که تا دیروز برای کشتنش مشتاق تر از من بودی الان چی عوض شده ؟



_ اونش به خودم مربوطه، من دیگه بانو کار نمیکنم. تموم شد راه ما از این به بعد جداست.



_ پشیمون میشی دیوید، مکالمه امروز رو فراموش نکن، از گفته هات پشیمون میشی!





_ خواهیم دید هارون!



صدای بوق اشغال مثل ناقوس توی سرم پیچید.



به خودم اعتماد داشتم و بیشتر از خودم به تصمیمی که گرفته بودم.



اما این رو هم میدونستم از هارون هر کاری برمیاد!



#349





( پیکو)





با احساس ضربه خوردن به دریچه مخفیگاه با وحشت نیم خیز شدم.



اهورا دستش رو به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت و خشاب اسلحه رو جا زد.



بقیه هم مثل من وحشت زده توی رخت خوابشون نیم خیز شده بودن.



دریچه کاملا باز شد و قبل از عکس العمل اهورا صدای پر انرژی نوید خیالم رو راحت کرد.





_ آروم باش پسر منم، سر اونو بگیر اونور می‌خوام بیام پایین خطر نامه میزنی ناقصم میکنی، از زیر دست آرمان زنده بیرون اومدم تو جونمو نگیر!


romangram.com | @romangram_com