#تارا_پارت_223





دیوید_ این لطف شما نسبت به منه آقای پارسا...



_ ببین پسر، ناخواسته تو بد دردسری افتادی.

می‌دونم نیتت کمک به تارا بود، بابت سری قبل هم ازت ممنونم.

اما تو با معرفی خودت بعنوان نامزد تارا به آرمان ،خب چطور بهت بگم که متوجه بشی. آرمان فوقولاده آدم فضولیه! تا مطمعا نشه که تو واقعا نامزد نازایی دست بردار نیست.

نمیگم کارت اشتباه بوده، چون توی اون شرایط بهترین کار همین بوده.اما خب...





_ می‌دونم چی می‌خواین بگین، من سر حرفم هستم. می‌دونم شاید عجیب به نظر برسه! اما همون‌طور که خودت گفتی من به رز مدیون هستم و میشه گفت می‌خوام جبران کنم.





_ این یعنی با تارا ازدواج میکنی؟



_ بله آقای پارسا من ازدواج صوری با دخترتون رو می‌پذیرم!





نمی‌دونستم خوش حال باشم یا به حال و روز و بخت سیاهم زار بزنم.!



دیوید میخواست با من ازدواج کنه اما فقط بخاطر دینش به رز!!!



اونم نه ازدواج نرمال، یه ازدواج صوری... تقلبی بدون هیچ واقعیتی!!



بازم دروغ و بازم تقلب!



چرا دنیای من واقعی نمیشد.؟!



قطره اشکی که لجوجانه روی گونه‌ام چکید رو با سر انگشتم کنار زدم و آروم بلند شدم.



تمام شوقم برای شنیدن ادامه مکالمات از بین رفته بود.



آروم به سمت اتاقم رفتم و به محض ورود در رو قفل کردم.



دلم تنهایی میخواست... برای شناخت خودم.



برای تارا بودن!!!



#347





پالتوم رو روی تخت انداختم و وارد حمام شدم.



بدون در آوردن لباس هام هر دو شیر آب رو باز کردم و زیر دوش ایستادم.



من چه مرگم شده؟



حتی خودم هم نمی‌دونم چی از این دنیا می‌خوام!





( دیوید )





ایستادم و لبه های کتم رو دست کشیدم.



با لبخند مصنوعی دست ساز شده حامد رو فشردم.





حامد_ تاریخ کی باشه؟



_ برای من فرقی نمیکنه.



_ خودم هم زیاد از این کارا سر در نمیارم، بهتره با رز مشورت کنم تا اوضاع رو نرمال جلو ببره.





_ بله اینطوری بهتره، پس منتظر خبرتون هستم.



_ باشه حتما!



قدم به عقب گذاشتم و از خونه خارج شدم.



نگاهی به نگهبان ها انداختم.

romangram.com | @romangram_com