#تارا_پارت_222




پلک زدم، چرا امروز آنقدر انجام عمل طبیعی پلک زدن سخت شده بود؟!



_ خوبم دخترم، تو که هستی خوب تر هم میشم.





_ باید استراحت کنی...



از حامد فاصله گرفتم و به تارا تکیه زدم.



به دیوید خیره شدم و رو به تارا گفتم:



_ من و تو استراحت میکنیم و آقایون صحبت! بیا دخترم من رو تا اتاقم همراهی کن...



_ باشه بریم ....



#344





همراه تارا از پله های سالن بالا رفتم و به هر جون کندنی بود خودم رو به اتاقم رسوندم.



به محض لمس بالشت و نرمی خوش خواب پلک هام رو بستم و عمیق نفس کشیدم.



دستی دور مچ پاک پیچید و بعد کفش هام رو از پام در آورد.



سنگینی روتختی رو تنم نشست و پلک هام سنگین تر شد.





موهام از روی صورتم کنار رفت و گرمای لب های تارا رو روی پیشونیم حس کردم.



_ چیزی احتیاج نداری؟



_ نه عزیزم ممنون



#345





( تارا )





از اتاق خارج شدم و آروم در رو بستم.



شال روی موهام رو کنار زدم و پاورچین،پاورچین به سمت پله های متصل به سالن رفتم.



خوبی این پله ها این بود که ستون ابتدایی طبق بالا مانع دید افراد پایین به بالا میشد.



میدونستم کارم اشتباهه، میدونستم رز همراهی با من رو خواست تا دیوید و حامد تنها صحبت بکنن.

اما تمام از احساس کنجکاوی که بهم فشار می‌آورد!



روی پله اول نشستم و تمام حسگر های شنواییم رو فعال کردم!



دیوید خیلی آروم و خونسرد دست هاشو رو روی دسته های مبل گذاشته بود و حرکت حامد رو دنبال میکرد.



حامد چند قدم برداشت و پشت به دیوید مقابل پنجره سراسری متصل به حیاط پشتی ایستاد.





حامد_ تارا چقدر از اتفاقات زندگیش برات گفته؟



دیوید_ میشه گفت همه چیز رو!



_ رز بهت اعتماد داره،منم دارم! تو از دوره نوجوانی بین ما بودی و با ما کار کردی



روی پاشنه پا چرخید و به سمت دیوید رفت.



روی مبل روبرویش نشست...



تمام تنم از استرس می‌لرزید.



انگشت اشار‌ه‌ام رو به دهن گرفتم و مشغول جویدن ناخنم شدم.



#346


romangram.com | @romangram_com