#تارا_پارت_221
_ چون به یه تیر دو نشون میزنه، هم از رز انتقام میگیره و هم آرمان. خیلی راحت با افشا کردن هویت تارا برای آرمان به هدفش رسید.!
اهورا سری تکون داد و گفت:
_ دقیقاً !
هانا با ترس نگاهم کرد و گفت:
_ یعنی بخاطر این کینه مسخره همه مون رو میکشه؟!
اهورا_ اگه حس کنه مانع نقشه هاش هستیم اره!
#342
نانسی_ هرچی این ماجرا جلو تر میره همه چیز عجیب تر.
هانا_ آبجی کجای مردن دقیقا جالبه؟
قهقهه پیکو توی اتاقک پیچید...
پیکو_ بیخیال هانا آنقدر بدبین نباش.
هانا_ اوف برو بابا چی میگی برا خودت من خاک برسر تا دیروز تو هپروت قبولی دانشگاه بودم الان در مسیر نجات جونم از ترور شدن توسط یه احمق بنام هارون قدم بر میدارم.
هیچ چیز ما به آدمیزاد نرفته.
اوف اوف!
#343
(. رز. )
نگاهی به نمای ساختمون انداختم و دستم رو دور بازوی حامد حلقه کردم.
خسته بودم، دلم یه خواب عمیق و بدون دردسر میخواست.
باورم نمیشد کابوس تموم شده!
البته نه کاملا اما حداقل خوبیش این بود که از ایران خارج شدیم و حالا فقط و فقط چند قدم تا خونه خودم فاصله دارم.
نوید باهامون همقدم شد و گفت:
_ من میرم پایگاه، ببینم اوضاع چطوره...
دو شبو دو روز بود که دارو هام رو مصرف نکرده بودم.
سرم درد میمرد، نبض میزد، تمام تنم از شدت درد میلرزید.
اما خم به ابرو نمی آوردم من نباید کم بیارم. چون من رزسیاهم!
بی حال گفتم:
_ پسرم رو برام بیار نوید...
لبخندی زد و گفت:
_ استراحت کن رز میارمش برات...
حلقه دست حامد دور کمرم تنگ تر شد و گفت:
_ دیوید بیا داخل لطفاً باید حرف بزنیم.
عطر ملایم تارا توی مشامم پیچید و گرمای دستش رو روی گونهام حس کردم.
_ خوبی رز؟
romangram.com | @romangram_com