#تارا_پارت_220
_ تو میدونی قراره چیکار بکنن؟
خودم رو جمع و جور کردم ...
_ نه نمیدونم
_ اینا دارن چیکار میکنن دقیقا من شرکت رو هوا ول کردم اومدم اینجا اصلا فکر اینا رو میکنن؟!
عصبانی بود، دوید این لحظه تنها یک صفت داشت .
غر میزد، دیوید غرغرو شده بود!
باورکردنی نبود. حداقل برای منی که قدم به قدم بیشتر او را میشناختم.
سکوت کردم. تنها فکری که برای آرامش و باز کردن اخم هایش داشتم این بود!
#341
( جمیلا)
روکش ساندویچ رو کنار زدم و آروم شروع به خوردن کردم.
بقیه هم با سکوت کامل مشغول خوردن بودن.
تنها پیکو بود که زانو های رو بغل زده بود و به دیوار روبروش زل زده بود.
حتی با وجود خواهش همه ما حاضر به خوردن غذا نشد.
پیکو وحشت کرده بود، درک میکردم حال و احوالش رو...
چهره غمگین قاب گرفته،بین امواج فر موهاش دل هر کسی رو به درد میآورد.
اما من پیکو رو خوب میشناختم،وقتی ناراحت بود فقط تنهایی بهش کمک میکرد.
هانا لقمهاش رو با نوشابه قورت داد و گفت:
_ آقا اهورا
_بله
_ همه برمیگردن اره؟
_ میترسی؟
_ ترس که نه اما واقعا از ته دلم میخوام همه چیز. خوب تموم بشه.
اهورا نگاهی به ت اکنون انداخت و گفت:
_ من از وقتی دست چپ و راستم رو شناختم همیشه خطر رو در نزدیک ترین فاصله از خودم حس کردم و هوشیار بودم. بهترین راه برای آرامش روان شما هم این بهترین راهه! سعی کنید همیشه هوشیار باشید،حتی توی خواب!
من،عمو یا حتی پدر و مادرم نمیتونیم چیزی رو پیش بینی کنیم.تنها کاری که آزمون برمیاد محافظت از شماست،حداقل تا زمانی که بتونین از خودتون دفاع کنین.
نانسی_ این هارون چه دشمنی با شما داره؟
اهورا_ همه چیز برمیگرده به گذشته،ارمان با یه اشتباه کوچیک پدر هارون رو کشت و همه رو به دردسر انداخت.
مادرم میگه از اخلاق های بد هارون اینه با طرف مستقیم تسویه حساب نمیکنه،و فقط با آسیب زدن به عزیرانش تلافی میکنه!
هانا_ خب چرا سراغ ما میاد،مگه شما نگفتین آرمان بعد از فوت سارا بازم ازدواج کرده و خانواده داره،پس چرا سراغ اونا نمیره.؟
اهورا خندید و باقیمانده ساندویچش را روی میز گذاشت.
در جواب هانا گفتم:
romangram.com | @romangram_com