#تارا_پارت_219

حامد_ نوید ما همه اوضاع پیش اومده رو درک می‌کنیم اما...



_ اما عقلتونو میدین دست به دختر بچه! بیست ساله ما عذاب میکشیم ،مگه شوخیه از زیر دست هارون در رفتن.





_ میگی چیکار کنم؟



_ کنترلش کن! الان دیوید اینجا چیکار میکنه؟



#339





_ زمانی که من با تارا رفتم خرید کنم، آرمان با پلیس رفته بود دم خونه . نمی‌تونستم زنمو تنها بزارم که. گوشیمو دادم به تارا گفتم به تو یا اهورا زنگ بزنه تا کمکش کنین،اما جواب ندادین.

نوید منطقی باش... اون دختر ترسیده خودت داری میگی ما بیست ساله این عذاب رو تحمل کردیم . ده برابر این مصیبت رو تارا داره تحمل می‌کنه.

زنگ زده شرکت از دیوید کمک خواسته.



_ این پسره تا دیروز دشمن خونیش بود حالا دایه مهربان تر از مادر شده، اون از اون شب خونمون رو تو شیشه کرد از خونه فرار کرد سر از خونه دیوید در آورد اینم از الان....





حرف حق میزد .... اما من باز هم به پای سادگی دخترک تنها میگذاشتم.

هم نوید و هم تارا حق داشتند...





_ نوید بس کن





فریاد زد....



_ بس نمیکنم حامد... بس نمیکنم چون سرم داره میترکه از این همه حماقت تو بیست و چهار ساعت!

کارتون که تموم شد چرا برنگشتین ،رشت چیکار میکردی حامد.؟





_ لعنتی بلیط نبود، چرا نمی‌فهمی همش اتفاق بود!



_ با خبر شدن به فرد غریبه از جیک و پوکمون هم اتفاق بود.

کم بدبختی داریم،دیوید هم گل سرسبد شده برامون.!





قهقهه رز سکوت را شکست.



نوید معترض گفت:



_ بخند،اره بخند که تازه اول بدبختی شروع شده!



#340





( تارا )





از گوشه چشم نگاهی به چهره جدی دیوید انداختم و اب گلوم رو سخت قورت دادم.



سخت بود باز کردن سر صحبت بااین مرد نفوذ ناپذیر!



از طرفی ذهنم درگیر پیکو و دخترا بود.





اگه اتفاقی براشون بیوفته هیچوقت خودم رو نمی‌بخشم.



اونا گناهی نداشتن، تمام این اتفاقات تقصیر من بود.



نفرین من .... منی که از روز تولد همیشه نقش بازی کردم.



کاش میشد خودم واقعیم رو پیدا کنم.



هویتم رو اصل و نصبم رو... خودم رو، خود واقعیم خودی که بی ریا و بدون راز باشه.



من از این دنیا فقط به زندگی آروم می‌خوام نه این همه دردسر!



دنیایی که آرامش داشته باشه فقط آرامش!





romangram.com | @romangram_com