#تارا_پارت_218




_ الان تکلیف رز،حامد و یا حتی تارا چیه؟ازشون خبر دارین؟



_ عمو نوید رفته ایران، نگران نباش حلش می‌کنه! حال همه هم خوبه....



نانسی_ تکلیف خود ما چیه، اونا می بودن که بهمون حمله کردن از جونمون چی می‌خوان؟





_ با ما کاری ندارن نگران نباش،دنبال تارا اومده بودن.



جمیلا_ منظورتون رو متوجه نشدم! دنبال تارا چرا!!!



_ کسی که سراغمون اومده بود هارون بود.



یخ زدم، پلک زدم تا زنده بودنم رو حس بکنم.



جمیلا و نانسی نگاهی به هم انداختم و سکوت کردن.



دیگه سوالی نبود که پرسیده بشه، تمام جواب ها در یک واژه پر از وحشت خلاصه میشد،هارون!



هنوز هم مرا نگاه میکرد....



حالا معنای مکالمه اش با مایکل را درک میکردم.



مقابل حریفی چون هارون قد علم کردن، با چهار کار آموز تازه کار خریت محض بود!



صدایم را صاف کردم و گفتم:



_ الان ما تا کی باید اینجا بمونیم؟



بالاخره سنگینی نگاهش را گرفت،راه نفسم باز تر شده بود.



به پشتی مبل تکیه داد و پلک هایش را بست.



_ تا زمانی که اوضاع آروم بشه



#338





(. حامد )





سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و به ماشین،روبرویی چشم دوختم.



نوید_ خب نمیخواین بگین اینجا دقیقا چخبره؟



_ آرمان قافل گیرمون کرد





_همین نبوده قطعا، آرمان برای شکایت مدرک معتبر داشته درسته؟



_ تارا برای اثبات واقعیت یه تیکه از موهاش رو برید و بهش داد...



_ تارا عقلش کمه اون مار هفت خط رو نمی‌شناسه ،از تو و رز تعجب میکنم که مانع نشدین!



_ نمیشد نوید، آرمان شک داشت.



_ خب به درک که داشت، ببینم مگه شماها نرفتین ایران که تارا رو ببرین سر مزار مادرش ،پس خونه آرمان چیکار میکردین؟





اینبار رز با صدای خش دار و خواب آلود گفت:



_ نوید خواهش میکنم الان وقت بحث کردن نیست ،سرم خیلی درد می‌کنه.





نوید سری از تاسف تکان داد و گفت:





_ پس کی وقتشه؟ هان پس کی؟ هیچ می‌دونی کم مونده بود پسرت و او چهار تا دختر بمیرن!






romangram.com | @romangram_com