#تارا_پارت_217
دیوار های گلی، دو تا کاناپه و چند تا پتو کنج دیوار.
تمام اشیاء مخفی گاه رو تشکیل میداد.
سعی کردم به افکارم سامون بدم.
اول دیوار کتابخونه، بعد تونل ... جنگل و حالا هم این مخفی گاه درست زیر زمین!
با کنار هم گذاشتن اتفاقات این چند وقته بهم کمک میکرد تا حالم رو درک کنم.
حالی که درکش برای خودم هم سخت بود!
چه اتفاقی داشت می افتاد؟
تا میخواستم یه چیز رو درک کنم و به راهم ادامه بدم.
مثل گیر کردن بین شن های دریا ،یه موج قوی از حقیقت زمینم میزد و نفسم رو بند می آورد!
با احساس سنگینی روی شونه هام به خودم اومدم.
هانا سرش رو به شونه ام تکیه داده بود و پلک هاش رو بسته بود.
لبخند محوی زدم و دستش که روی پام بود،رو توی دستم گرفتم.
_ خوابت میاد هانا
بی حال گفت:
_ هوم
دلم میخواست بکوبم فرق سرش و بگم کم مونده بود بمیری دختره احمق الان چه وقته خوابه!
اما حق میدادم به تن خستهاش!
هانا فقط خسته بود، مثل همه ما... خسته از تمرین سخت کل روز.
خسته از تظاهر و لبخند و ژست مصنوعی برای دوربین های عکاسی.
خسته از روز های سخت زندگی مون....
خسته از آیینه تاریکی که مقابلمون بود و تصویری درونش رنگ نمیگرفت.
سیاهی از جنس زندگی این روز های ما!
سکوت کردم و به اهورا که آشفته طول و عرض اتاقک بیست متری رو طی میکرد نگاه کردم.
جرئت سوال کردن نداشتم....
میترسیدم که بدونم...
اینم از عجایب دنیای ماست!
میترسیم که بدونیم....اره ما میترسیم از نفرین رز سیاه.
جمیلا نگاهی به نانسی انداخت و گفت:
#337
_اقا اهورا
ایستاد، نگاه گذرایی به جمیلا انداخت و روی من متوقف شد.
خیلی آروم روی مبل مقابلمون لم داد و گفت:
_ بله
روی صحبتش با جمیلا بود اما نگاهش قفل من!
romangram.com | @romangram_com