#تارا_پارت_216
نگاه تلخی به آرمان انداخت و گفت:
_ کیش و مات آرمان! بعداً میبینمت...
#334
ارمان پوزخند صدا داری زد و گفت:
_ به جون تارا دعا کن، وگرنه محال بود این دفعه از دست من خلاصی پیدا کنی....
حامد زیر بازوی رز رو گرفت و گفت:
_ بهتره خودت این شکایت مسخره رو تمومش کنی
آرمان خیره با سارا سری تکون داد و نزدیک شد.
پیش قدم شد و تارا رو بغل زد. تارا بی میل بود این رو کامل از دست های بی حرکتش میشد فهمید.
گویا سفر برای آرمان چندان هم خوشایند نبوده!
اما با تمام این ها دلم برای آرمان میسوخت.
آرمانی که هیچوقت قدر اطرافیانش رو ندونست.
قدر محبت و عشق پاک سارا رو ندونست و با غرور مسخرش گند زد به زندگی خودش.
آرمانی که ،زمانی که باید میبود. نبود!
هیچوقت نبود... هیچوقت!
از اداره خارج شدیم ....
دیوید بازوی تارا رو به سمت خودش کشید.
متعجب بهش نگاه کردم که با لبخند گفت:
_ تارا همراه من باشه طبیعی تره!
#335
راحت تر؟!
اینجا چه خبره؟!
سوالی به حامد نگاه کردم. لبخندی زد و پلک هایش رو خسته بست.
رز به شونهام زد و گفت:
_ بیا این ماشینی که باهاش اومدی رو نشونم بده سوار شم دادم میمیرم از سر درد، آرمان داره نگاه میکنه عادی باش بیا برات میگم جریان چیه!
دیوید سری تکون داد و تارا رو دنبال خودش کشید.
نفسم رو کلافه بیرون دادم و به سمت مخالف خیابون اشاره کردم.
_ ماشین اونجاست ، دنبالم بیاین.
( پیکو )
آب گلویم را سخت قورت دادم و به اطرافم نگاه کردم.
#336
romangram.com | @romangram_com