#تارا_پارت_215





رز نزدیک اومد...



_ چی میگه نوید٬ اتفاق بدی افتاده؟



به نشانه سکوت دستم رو بالا آوردم و به صدای مایک دقیق شدم.



_ دیر رسیدم٬ کسی توی خونه نبود.

تمام نگهبانا رو کشته بودن. خونه خالی از رد بچه ها بود.

اما نگران نباش اهورا به موقع از راه مخفی فراریشون داده.





نفسم رو آسوده خارج کردم...





_ خوبه خداروشکر٬ الان همه سالمن؟



_ اره نگران نباش خونه جنگلی پناه گرفتن.



_ نفهمیدی حمله کار کی بوده؟



_ من نه اما اهورا گفت با چشمای خودش هارون رو دیده.





لعنتی٬ اگه تو موقعیت بهتری حمله میکرد گیرش مینداختم.

مردک حقه باز دنبال تارا اومده اما تیرش به سنگ خورده...



_ باشه مایک ممنون از خبرت اینجا هم گویا همه چیز مرتبه در اولین فرصت برمیگردیم.

تمام بچه ها رو گوش به زنگ بزار .

حواستون رو جمع کنین، به اهورا هم هشدار بده اون دخترا دست ما امانت هستن...





_ خیالت راحت باشه٬ همه چیز امن و امانه .فقط خواستم شما هم هوشیار باشین



_ ممنونم مایک، فعلا



تماس رو قطع کردم و رو به چهره کنجکاو حامد گفتم:



_ اوضاع اصلا خوب نیست. باید برگردیم تا بد ترش رو سرمون نیاوردن.





رز_ نوید میگی چیشده یا نه اتفاقی برای بچه ها افتاده؟





_ آروم باش رز نه اتفاق بدی نبوده.

یعنی بوده اما آسیب نزده



حامد_ یعنی چی؟



نگاهی به دیوید انداختم که رز گفت:





_ دیوید جان غریبه نیست نوید بگو...



سوالی به حامد نگاه کردم که حرف رز رو تایید کرد.





اینجا یه خبرایی بالا تر از تصور من بود!



_ هارون به خونه حمله کرده





تارا_ کسی هم آسیب دیده؟



_ نه خداروشکر اهورا خونه بوده به موقعه همه رو فراری داده نگران نباش عمو جان



دیوید خونسرد نگاهی به اعضای حاضر انداخت و گفت:



_ بهتر نیست به مکان امن تر صحبت بکنیم؟!



رز_ درسته ، حق با دیوید. بیاین بریم که دارم خفه میشم اینجا

romangram.com | @romangram_com