#تارا_پارت_214
نگاه خیره ایی بهم انداخت و گفت:
_ بعدا راجبش صحبت ، میکنیم
#332
( نوید )
به محض رسیدن به فرودگاه ایران همراه وکیل به اداره پلیس رفتم.
اما به محض ورود به راهروی اصلی با دیدن رز ، حامد و از همه عجیب تر دیوید!
کنار ارمان خشکم زد.
به وکیل اشاره کردم که صبر کنه.
خودم نزدیک رفتم ... دستم رو روی سر شونه حاند گذاشتم و اسمش رو صدا زدم.
بقیه هم متوجه حضورم شدن...
رنگ پریده و چشم های بی حالش خبر مصرف نشدن به موقعه دارو هاش رو می داد.
نگاهم روی صورت جا افتاده ارمان متوقف شد... پیر نشده بود این گرگ عوضی!
فقط کمی چهره اش جا افتاده بود...
چهره خونسرد و مسممش ناخوداگاه به گذشته پرتابم کرد...
هنوز هم صدای جیغ دل خراش نوشین توی سرم بود.
دخار احمقی که بخاطر زنده موندن این مرد شیاد جونش رو از دست داد...
حس میکردم... اینجا بود... دست همین نزدیکی ها !
بوی گوشت کز خورده و صورت سوخته نوشسن جلوی چشمم رنگ گرفت...
با احساس گرمای دستی روی شونه هام به خودم اومدم...
نگاهم روی چشم های معصوم و غمگین تارا خشک شد.
حیف بود این دختر هم خون ارمان باشه...
بخدا که حیف بود...
_ خوبی دختر من که جون به لب شدم تا ازت یه ردی پیدا کنم اما انگار اب شده بودی
نگاهی به دیوید انداخت و گفت:
_ مفصله عمو جان میگم براتون...
چشمک ر معنای رز یعنی سکوت کن تا به وقتش همه چیز رو بهت بگم.
اینجا یه خبرایی بود که باید برای دونستنش صبر میکردم!
صدای تلفن همراهم بلند شد... نگاهی به شماره مایکل انداختم و جواب دادم.
_ بگو مایک!
_ خبر بدی دارم نوید
_ چیشده؟
_ به خونه حمله کردن
_چی؟
#333
romangram.com | @romangram_com