#تارا_پارت_213





سفیدی چشم هاش سرخ شده بود.

روی زانو خم شد و قفسه سینه‌اش رو ماساژ داد.



نگاهی به دیوید انداختم... اشاره کرد فعلا سکوت کنم.





به حالت قبلیش برگشت و بریده گفت:



_ تارا عزیزم...



مانع شدم...



_ اره یا نه ارمان... جواب من فقط یک کلمه است!



خام نمیشدم، من با رز و حامد از اینحا میرفتم.

اموان نداشت گول ارمان رو بخورم.... رز گفته بود که مکار و حقه بازه بلور نکردم پدری که توی رویا هام تصور میکنم چنین شخصیتی داشته باشه اما بود...

تمام رویا هام باشناخت بیست و چهار ساعته ارمان بهم خورد و خاکستر شد.

حق با رز بود... پدر واقعی من یه مرد مکار و حقه باز بود!



حتی برای اثبات احساسش به من هم کلک میزد...

سیرت ادم ها هرگز قابل تغییر نیست!





سکوت حاکم بر فضای اتاق با زمزمه ضعیف ارمان شکست.



_ قبوله، رضایت میدم دخترم اما بهم قول بده



_ چه قولی؟



_ اجازه بده توی مراسم ازدواجت شرکت کنم.



باهام بی حس شد... گند از این بزرگ تر هم مگه وجود داشت؟!



لبخند مصنوعی زدم و ایستادم ...قبل از اینکه جواب بدم دیوید گفت:





_ حتما! نگران نباشید اقای ارمان



ارمان لبخند بی روحی زد و گفت:



_ یکم صبر کن میگم از بازداشتگاه درشون بیارن...



اب گلوم رو با صدا قورت دادم به از گوشه چشم به دیوید نگاه کردم.



اروم بود و خونسرد... کاش میتونستم مثل اون باشم.



به محض خروج ارمان از اتاق خودم رو روی صنولی چرم رها کردم و نفس گرفتم.



دیوید کنارم نشست و زمرمه کرد:



_ این اتاق دوربین داره مراقب رفتارت باش.



با ترس نگاهی به اطرافم انداختم و روی مبل جابجا شدم.





_ دیوید



با مکث گفت:



_ بله



_ حالا چی میشه؟



_ چی چی میشه؟ مگه نشنیدی گفت رضایت میده.



_ منظورم این نبود!



_ پس چی؟



_ تو واقعا میخوای با من ازدواج کنی؟

romangram.com | @romangram_com