#تارا_پارت_210
اهورا بدون توجه به ما مشغول تعویض سیم کارت تلفنش شد.
کنار پیکو نشستم و به حرکاتش خیره شدم.
چه اتفاقی داشت می افتاد؟!
#328
( اهورا )
تلفن عمو خواموش بود.
از یه طرف وضعیت مامان و بابا
حمله هارونو در به در شدنم با چهار تا دختر ترسو! هم قوز بالای قوز شده بود.
شماره مایکل رو گرفتم و منتظر شدم.
.با بوق دوم جواب داد.
_ الو مایکل
_, اهورا تو کجایی، خدارو شکر که زنده ای بچها گفتن به خونه حمله شده.
سریع خودم رو رسوندم اما دیر بود.
_ اره من خوبم نگران نباش
_دخترا چی؟
_ پیش منن، به موقع فرار کردیم.
_ فرار؟
_ انتظار داری با چهار تا کار آموز تازه کار برم جلوی هارون قد علم کنم؟
شوکه گفت:
_ هارون، تو مطمعنی خودش بود.
_ اره دنبال تارا اومده بود ترسیدم دخترا رو گروگان ببره در رفتم.
_ الان کجایی؟
_ زیر زمین جنگلی!
_ خوبه...
_از نوید خبر نداری؟
_ یک ساعت پیش پرواز داست، با وکیل رفت ایران.
_ پس حالا ،حالا ها اینجا باید مخفی بشم.
_ اره مخفی شدن فعلا عاقلانه ترین کاره.
_ توام هوشیار باش امکانش هست به اردوگاه هم حمله کنن
_نگران من نباش
_ میتونی برام مواد غذایی بیاری؟
_ جور میکنم برات ،بی سر و صدا
_ فعلا
تلفن رو قطع کردم و کنار گذاشتم.
#329
romangram.com | @romangram_com