#تارا_پارت_211
(تارا )
مات و مبهوت به تابلوی سبز رنگ مقابلم خیره شدم.
صدای دزدگیر ماشین و بعد حضور دیوید رو حس کردم.
_ خوبی؟
سرد بود ؛ این تغییر رفتار از دیوید رو انتظار داشتم.
اما برام قابل تحمل نبود.
بهش حق میدادم، من دروغ گفته بودم اینم تاوان دروغم بود.
اما با تمام این ها اینکه کنارم بود و هنوز هم کمکم میکرد برام دلگرمی خیلی خوبی بود.
میترسیدم از پایان این راه.... میترسیدم نتونم رز و حامد رو نجات بدم.
سرم رو تکون دادم و کنارش قدم برداشتم.
برای کنترل استرسم، نفس عمیق کشیدم و قدم برداشتم.
پوشش ها، نگاه های ادمای اطرافم حالم رو خراب تر میکرد.
اروم باش تارا تو میتونی، یاید بتونی ....باید!
مقابل اتاقی ایستاد و در زد .
این باز دم های عمیق و پر از وحشت از قفسه سینه من خارج میشد؟!
اروم بهش تارا، اروم....
وارد اتاق شدیم.... لب های دیوید تکون میخورد و من هیچی نمی فهمیدم!
چهره مرد سبز پوش مقابلم اشنا بود...
خیلی اشنا...!
ارمان میز رو دور زد و مقابلمون ایستاد...
به زبون خودم گفت:
_ این مرد راست میگه تارا؟
اخم داشت، عصبانی بود...
از گم شدنم؟ از فراری بودم؟ از چی انقدر عصبانی بود!!
_ باید صحبت کنیم ارمان
_ الان هم داریم همین کار رو میکنیم دخترم
دخترم؟ چه واژه غریبی!
پدر من حامد بود نه اون... کاش میشد این رو توی صورتش داد بزنم. اما نه بهید طبق نقشه جلو میرفتم.
کنار دیوید نشستم و گفتم:
_ بشینید لطفا!
نگاهی به دیوید انداخت و نشست...
با هر نفسی که میکشیدم جمله های دیوید رو توی ذهنم مرتب میکردم.
حالا وقتش بود، وقت عمل!
( تارا خوب گوش کن ببین چی بهت میگم.
فردا میریم اداره پلیس تو باید ارمان رو راضی کنی تا رضایت بده.
قانون این کشور اینه که بعد از پدر تنها همسر یک زن میتونه ولی اون باشه...
تنها زمانی میتونی از این کشور خارج شی که ولی غیر از ارمان داشته باشی!
romangram.com | @romangram_com