#تارا_پارت_209
شاید احمقانه باشه، اما من میخوام با اونا زندگی کنم.
_ حتی اگه بمیری؟
مکث کردم، بمیرم؟ مرگی که حاصل از نفرین رز سیاه بود.
مهم بود؟ نه!
_ اره حتی اگه بمیرم!
_ یه راهی هست.
ذوق زده به سمتش چرخیدم
_ وای راست میگی!
_ خوب به حرف هام گوش بده تارا نباید جای شکی باقی بمونه... هرچه که میگم رو باید مو به مو انجام بدی.....
#327
( نانسی)
تقریبا یک ساعت بود که داشتیم راه میرفتیم.
تنگی تونل ها و کمبود اکسیژن اذیتم میکرد.
دلم میخواست پیشنهاد استراحت بدم اما چهره اخمو و عصبی اهورا پشیمونم میکرد.
یا احساس برخورد باد خنکی به صورتم لبخند زدم.
کم کم نور به تونل راه پیدا کرد.
نگاهم رو از روی پله مقابلم گرفتم و اهورا خیره شدم.
_ خیلی آروم از این پله ها برین بالا. منتظر بمونیم تا بقیه هم بیان.
سری تکون دادم و دنبال دخترا جلو رفتم.
خریت نفر اهورا بهمون اضافه شد و به اطرافش نگاه کرد.
تا چشم کار میکرد درخت بود و بس.
انگار از وسط جنگل سر در آورده بودیم.!
هرکس ما رو با این لباس های خونگی میدید حتما از خنده منفجر میشد!
البته تیپ اهورا با پیراهن و شلوار رسمی از ما خیلی بهتر بود .
صد متر که طی کردیم ایستاد و چمن هارو کنار زد.
دریچه مخفی رو باز کرد و کنار ایستاد.
_ به نوبت برین پایین.
نگاهی به بقیه انداختم.
مگه کسی جز اطاعت کار دیگه ایی هم میتونست انجام بده!
نفر آخر خودش پایین اومد و دریچه رو بست.
حضور هانا رو کنارم حس میکردم اما تاریکی دورم اجازه دید نمیداد.
صدای فندک و بعد روشن شدن اطرافم خیالم رو راحت کرد.
یه خونه یا بهتره بگم یه پناهگاه زیر زمینی!
تخت، مبل، قالیچه .....
romangram.com | @romangram_com