#تارا_پارت_208


اما با دیدن چهره خونسرد دیوید نفسم رو آسوده خارج کردم.



نزدیک اومد ....



_ سلام



سری تکون داد و کتش رو روی تخت گوشه کلبه انداخت.



خسته بود، خستگی از چشم هاش می‌بارید.



لبه تخت نشست وبدون مقدمه گفت:



_ برای چی اومدین ایران، چرا رز وحامد دستگیر شدن؟



سرم رو پایین انداختم و خجالت زده گفتم:



_ راستش من اون کسی که شما فکر میکنید نیستم!



چشم هاش رو ریز کرد...



_یعنی چی؟



#326





سخت بود، گفتن حقیقت.

اونم حقیقتی که هنوز خودم هم باورش نکرده بودم.



اما همه چیز رو گفتم، نمی‌دونم چرا به دیوید اعتماد داشتم.



نمی‌دونم چرا اون لحظه اون اومد توی ذهنم تا باهاش تماس بگیرم.



شاید بخاطر کمک اون شب حس کردم میتونم بهش اعتماد کنم.



اما باور داشتم هر اتفاقی هم که بیوفته همراه با حامد و رز از این کشور برم.!



از تارا بودنم، از رز...حامد...اهورا...هارون .... آنالیا... آرمان... سارا... و حتی نفرین رز سیاه.



همه چیز رو تعریف کردم.

حس بدی داشتم، اون یه من کمک می‌کرد اگه واقعیت رو بهش نمیگفتم از عذاب وجدان خفه میشدم.!



در آخر سرم رو پایین انداختم و منتظر عکس العملش شدم.



توی کلبه قدم میزد و عمیق توی فکر بود.



با چرخیدن ناگهانیش به سمتم تا خودآگاه توی خودم جمع شدم.





آروم به سمتم اومد و مقابلم روی بالشتک های کنار شومینه نشست.



زیر چشمی به حرکاتش دقیق شدم.





خیره به شعله های شومینه گفت:



_ خب تارا خانوم، الان چه کمکی از من برمیاد؟





سرش رو چرخوند، سردی این نگاه بیشتر شرمندم میکرد.



_میخوام کمکم کنید حامد و رز رو نجات بدم.



_ برای این کار باید تا آخر عمرت بری خونه آرمان.



_ نه! من می‌خوام با رز و حامد زندگی کنم.



خیره به چشم هام گفت:



_ چرا؟



_ چون اونا تنها کسایی بودن که توی زندگیم بهم دروغ نگفتن.


romangram.com | @romangram_com