#تارا_پارت_207
_ دختر تویه از من میپرسی کجاست.
_ حامد عصاب منو بهم نریز
_ مکه نمیگی پدرشی، پس پیداش کن!
صندلی رو عقب زد و ایستاد.
_ نه مثل اینکه شما زن و شوهر آدم نمیشین! وقتی تا آخر عمرت افتادی زندان میفهمی در افتادن با من چه تاوانی داره.
بلند خندیدم.
_ تو تا دیروز نمیدونستی اون بچه زندست، الان حس پدرانت گل کرده؟
_خفه شو!
_ حقیقت همیشه تلخه جناب سرهنگ!
_ اگه شماها پنهونش نمیکردین الان دختر من بود، کنار پدر واقعیش.
_ مادرش نمیخواست تو براش پدری کنی.
_ اگه...
حرفش رو قطع کردم.
_ اگه... اگه.. اگه... خسته نشدی از این جملات تکراری ؟
تو سارا رو ترک کردی، تازه برو خدارو شکر کن از رابطه آن با نوشین خبر نداشت وگرنه تو صورتت نگاه نمیکرد.
_ نباید این کار رو میکردین، شما حق نداشتید به من دروغ بگین.
_ اگه تارا کنار تو بزرگ میشد تنها سهمش از تو یه غرور مسخره و یه نامادری بود، قبول کن کنار تو خوشبخت نمیشد.
پوزخند زد.
_ الان کنار شما و خطر مرگخوشبخته؟
_ خودت که دیدی مارو انتخاب کرد، تارا از تو متنفره
_ شماها با چرندیاتی که بهش گفتین دیدش. و به من بد کردین.
_. بس کن آرمان، تو با خریت سی سال پیشت و انفجار اون ساختمون هارون رو دشمن خونی دخترت کردی نه ما.
من و رز فقط میخوایم از تارا محافظت کنیم.
_ تو از پس هارون بر نمیای...
_ این رو من تایین میکنم.!
منتظر جوابم نمودند و از اتاق خارج شد.
#325
( تارا )
حدود سه ساعت بود که داخل یه کلبه چوبی وسط جنگل با این مرد مخفی شده بودم.
زانو عازم رو بغل زدم و به شکستن چوب ها بین شعله های آتیش خیره شدم.
کاش از اول به ایران نمی اومدم، شاید این اتفاق های شوم رخ نمیداد .
صدای برخورد تبر با چوب به راحتی از بیرون کلبه به گوش میرسید.
با باز شدن ناگهانی درب کلبه وحشت زده ایستادم.
romangram.com | @romangram_com