#تارا_پارت_206
تپش قلبم رو حس میکردم.
تمام سلول های تنم از وحشت صدای شلیک گلوله های پی در پی میلرزید.
با بسته شدن دیوار روبروم از بهت خارج شدم.
بارها برای مطالعه به کتابخونه اومده بودم. اما متوجه مخفی بودن این دیوار نشده بودم!
بوی نم کاملا حس میشد.
شعله های مشعل روشنایی خیلی کمی داشت و دید کمی به اطراف داشتم.
اهورا چرخید و روبه من گفت:
_ تا صبح میخوای مثل احمقا به اون دیوار زل بزنی؟
اخم کردم از کنارش رد شدم.
اونقدر توی شک بودم که متوجه. حرکت بقیه نشده بودم.
همقدم با جمیلا حرکت کردم.
اهورا جلو تر از بقیه حرکت میکرد و راهنما محسوب میشد.
چه اتفاقی داشت می افتاد؟!
به خودم جرئت دادم و پرسیدم:
_ میشه بگی اون صدای وحشت ناک علتش چی بود.
_ مامان بابا تو ایران گیر افتادن،هارون هم فرصت رو غنیمت شمرده اومده دنبال تارا.
از رک بودن کلامش شوکه شدم.
هانا_ اگه دنبال تارا اومده،خب چرا ما داریم فرار میکنیم؟
اهورا نگاه بدی بهش انداخت و گفت:
_ چون اگه میموندی الان مرده بودی دختر جان، دیر نشده ها اگه از جونت سیر شدی برت میگردونم ویلا!
هانا ترسیده پشت نانسی پنهون شد.
سری از تاسف تکون دادم و حرکت کردم.
جمیلا_ الان کجا داریم میریم؟
_ اوضاع خوبی نیست ،باید پنهون بمونیم تا اوضاع آروم بشه.
میترسیدم از این اوضاع آشفته، دلم گواه بدی میداد.
#324
( حامد )
نگاهی به اطرافم انداختم. کلافه بودم از این بیخبری،امیدوارم اهورا به موقع به داد تارا برسه و پنهونش کنه.
از آوردن تارا به ایران پشیمون نبودم.
شاید اگه تارا موهاش رو به آرمان نمیداد،اون الان مدرکی نداشت .
جز یه میز چوبی و دوتا صندلی چیز دیگه ایی توی اتاق نبود.
درب اتاق باز شد و آرمان اومد داخل.
صندلی روبروم رو عقب کشید و نشست.
خونسرد ترین حالت ممکن رو به خودم گرفتم.
_ تارا کجاست؟
romangram.com | @romangram_com