#تارا_پارت_205
_ کجا میخوای بری؟
_ نترسید، به من اعتماد کنین خانوم.
_ دیوید کجاست؟
_ قرار شده با اولین پرواز بیان ایران.
قدم برداشتم و اروم پشت سرش حرکت کردم.
#322
(. اهورا. )
کلافه از بیخبری از عمو نوید و مامان بابا پذیرایی رو قدم میزدم.
یکی از دخترا ایستاد....
_ کجا میری؟
هانا _ تشنمه میخوام برم آب بخورم.
_ بشین سرجات، آب نخوری چیزیت نمیشه.
اخم کرد...
_ اما من...
داد زدم.
_ گفتم بشین سرجات.
ترسیده نگاهی به پیکو انداخت. اما قبل از اینکه حرکت بکنه
صدای شلیک گلوله هوشیارم کرد.
جیغ خفه دخترا تمرکز ام رو بهم ریخت.
_ هیس آروم باشین.
آروم از لای پرده به بیرون نگاه کردم.
این مرد پیر رو میشناختم! هارون اینجا چیکار میکرد؟!
احتمالاً از وضع مامان و بابا با خبر شده دنبال تارا اومده!!!
خیلی سریع برگشتم پذیرایی و بلند رو به دخترا گفتم:
_ زود دنبال من بیاین ، یالا بجنبین تا دیر نشده.
بدون هیچ حرفی دنبالم اومدن، وارد کتابخونه شدم و اهرم کنار شومینه رو پایین کشیدم.
دیوار کنار رفت و تونل نمایان شد.
کنار ایستادم. چهره هاشون وحشت رو فریاد میزد.
_ برین داخل زود باشین.
به نوبت داخل رفتن، مشعل کنار دیوار رو روشن کردم و داخل رفتم.
اهرم داخلی رو پایین کشیدم، دیوار بسته شد.
#323
(. پیکو. )
romangram.com | @romangram_com