#تارا_پارت_204


سری تکون دادم و از کنارش رد شدم.



زمان زیادی نداشتم، آنالیا رو به آرتور سپردم و مستقیم به سمت فرودگاه رفتم.



( رز. )





دستام رو روی میز قفل کردم و به چهره آرمان خیره شدم.



به حامد اعتماد داشتم، اما نگران تارا بودم. دوساعت از اومدنت له اداره پلیس می‌گذشت.



_ برای آخرین بار میپرسم رز



_ تارا کجاست



خیلی خشک بهش نگاه کردم...



روی میز کوبید



_ لعنتی دخترم کجاست



قهقهه زدم....



_ دخترت؟! کدوم دختر، بعد بیست سال یادت افتاده دختر داری؟؟





_ من پدرشم. ازت شکایت کردم. برگه آزمایش دارم.



_ پدر تارا فقط حامد، اینو توی مغز پوکت فرو کن.



یقه لباسم رو چنگ زد.



_ بخدا میکشمت زنیکه عوضی، بگو دخترم کجاست.





_ ولم کن آرمان.



_ بگو کجاست؟



_ حتی اگه جونمو بگیری نمی‌گم. درضمن حتما با قاضی این رفتارت رو درمیون می‌زارم جناب سرهنگ!



پرتم کرد روی صندلی و از اتاق بیرون زد.



#321





(. تارا. )





کنار دیوار سر خوردم و زانو هام رو بغل زدم.



نمی‌دونم چقدر زمان گذشته بود.



اما هنوز هم تمام تنم از استرس می‌لرزید.



با احساس صدای پا ایستادم.



_ کی هستی؟



مرد لاغر اندام و سبزه رویی بهم نزدیک شد.

فکر میکردم متوجه حرفم نشده اما به زبان فرانسه گفت:



_ آروم باشید خانوم من از طرف آقای لوکاس برای کمک به شما اومدم.





یکم خیالم راحت شد.



ادامه داد:



_ همراه من بیاین.




romangram.com | @romangram_com