#تارا_پارت_203

_ من با حامد و رز اومدم ایران و پلیس اونا رو دستگیر کرده، نمی‌دونستم به کی باید زنگ بزنم فقط تو اومدی توی ذهنم. توروخدا کمکم کن.





پلیس!؟ چه اتفاقی افتاده بود؟!



صدای تلفن همراهم بلند شد.



جاسوسم بود، حتما زنگ زده بود که خبر بده.



در جواب تارا شوکه گفتم:



_ تو ایران چیکار می‌کنی دختر





صداش با گریه بلندش ترکیب شد.



_ دیوید من خیلی میترسم.



_ خیله خب آروم باش، تابلو های اطرافت ترجمه انگلیسی هم دارن یکیش رو برام بخون و موقعیت رو برام بگو....



سکوت کوتاهی کرد و گفت:



_ من اومدم رشت، اینجا خیابون(.....)



_ باشه از جان تکون نخور من یکیو می‌فرستم سراغت همراهش برو تا پناه بگیری، من با اولین پرواز خودم رو می‌رسونم.





_ باشه...منتظرم.



تلفن رو قطع کردم و شماره جاسوسم رو گرفتم.





_ الو آقا اتفاق خیلی بدی افتاده



_ خودم می‌دونم چیشده، تارا الان تو دید رسته؟



_ اره آقا تو یه کوچه خلوت قایم شده.



_ حواست بهش باشه فرار نکنه، اگه حس کردی کسی بهش نزدیک شد و قصد اسیب زدن بهش رو داشت بدون تردید بکشش!



الان آدمای هارون با خبر دستگیری رز و حامد هوشیار شدن و دنبال تارا میگردن، نباید دست اونا بیوفته ،حرفتم روشنه؟



_ چشم آقا



_ یک ساعت دیگه برو پیش تارا و بگو از طرف من برای کمک رفتی، یه جا مخفیش کن میثاق تا من برسم، فهمیدی؟



_ چشم آقا



_ خوبه...



#320





شماره منشی رو گرفتم.



_ بفرمایید آقای لوکاس



_ آماندا نزدیک ترین پرواز رو به ایران برام رزو کن.



_ چشم آقا



_ منتظر خبرت هستم.



تلفن رو قطع کردم و کتم رو چنگ زدم.



مدارک پخش روی میزم رو جمع کردم و و توی گاوصندوق چیدم.



از اتاق بیرون زدم... آماندا سر راهم اومد.



_ آقای لوکاس با آژانس تماس گرفتم ، گفتن اولین پرواز به ایران یک ساعت دیگه بلند میشه، براتون بلیط رزو کردم.





romangram.com | @romangram_com