#تارا_پارت_202


به محض دور شدن تارا کیسه ها رو برداشتم و خیلی عادی به سمت خونه رفتم.



نقاب آدم های شوکه رو با دیدن آرمان به صورتم زدم و گفتم:





_ اینجا چخبره؟!





آرمان با چهره مغرور همیشگیش برگشت و رو به مامور کنارش گفت:



_ بهش دستبند بزن.



مامور به سمتم اومد.



کیسه هارو کنار گذاشتم و خیلی عادی دستم رو جلو بردم.



نگاهم روی صورت وحشت زده رز نگه داشتم و لبخند زدم.



چهره اش رنگ گرفت و عمیق نفس گرفت.





آرمان گفت:



_ تارا کجاست؟



بدون جواب بهش خیره شدم.





( رز. )



با دیدن حامد که از درب ورودی وارد ویلا شد نفسم رو حبس کردم.



هرچقدر منتظر موندم تارا نیومد!



به دستور آرمان مامور به حامد هم دستبند زد.



خیره به حامد موندم، لبخند معنا داری زد و به آرمان خیره شد.



نفس آسوده ایی کشیدم و پلک هام رو بستم.



وقتی حامد لبخند میزد یعنی تارا جاش امن بود!





آرمان بلند رو به مامور ها گفت:



_ خونه رو بگردین.



#319





(. دیوید )





_ بله بفرمایید.



_ الو دیوید



شوکه صندلی رو عقب زدم و ایستادم.



_ کایا تویی؟!



_ به کمکت احتیاج دارم دیوید.



_ چیشده کایا



صدای لرزونش توی تلفن پیچید...



_ دیوید خواهش میکنم کمکم کن من خیلی میترسم.



_ باشه کایا آروم باش فقط بگو چه اتفاقی افتاده...




romangram.com | @romangram_com