#تارا_پارت_201

_ از اینجا دور شو و با اهورا تماس بگیر حتما کمکت میکنه.



دستم رو برداشتم.



_ اما اخه، شما چی بابا



_ نگران ما نباش، فقط از اینجا برو دخترم برو تارا برو ...





(. تارا. )





با تمام توانم میدویدم، وحشت اسیر آرمان شدن به تمام تنم نفوذ کرده بود.



وارد کوچه خلوتی شدم و به دیوار تکیه زدم.



نفس گرفتم و کلاه سویشرتم رو عقب زدم.



شماره اهورا رو گرفتم و منتظر شدم.





بوق دوم...



بوق سوم...



بوق ششم....



آه لعنتی اینم که جواب نمیده!





شماره نوید رو توی لیست مخاطب ها پیدا کردم و تماس رو برقرار کردم.



صدای اپراتور توی گوشم پیچید...



« دستگاه مشترک مورد نظر خواموش می‌باشد»



جیغ خفه ایی کشیدم و تلفن رو بین دستام فشار دادم.





ای خدا حالا چیکار کنم!





کلافه توی کوچه قدم زدم و سرم رو بین دستام گرفتم.





با یه فکر ناگهانی دستم روی دکمه های تلفن چرخید.



صدای منشی شرکت توی گوشم پیچید...





_ الو بفرمایید



_ سلام آماندا من تارام ،تلفن رو وصل کن به دقت آقای لوکاس...





_ سلام تارا خانوم ....



حرفش رو با جیغ قطع کردم.



_ تلفن رو وصل کن به دفتر دیوید دختره احمق!





صدای لرزونش توی تلفن پیچید...



_ چ... چشم خانوم.



#318





(. حامد. )





romangram.com | @romangram_com