#تارا_پارت_200


_ بیا عزیزم....





( آرمان )





_ مطمعنی اینجان؟



_ بله آقا



حکم رو توی دستم فشردم و زنگ ویلا رو فشردم.



اشاره ایی به مامور زن همراهم انداختم و خواستم پیاده بشه.



امروز آخرین روزت بود رز، تموم شد.

تاوان این دروغ بزرگ رو پس میدی!



( رز. )





با صدای زنگ در متعجب شیر آب رو بستم و به سمت در رفتم.



هنوز پنج دقیقه از رفتن تارا و حامد نمی‌گذشت ،چطور آنقدر زود برگشتن؟!





به محض باز کردن در چهره آرمان رنگ گرفت.



نفسم رو حبس کردم و لب زدم:



_ تو!



لبخند مرموزی زد و کاغذ سفیدی رو جلوی صورتم گرفت.



_ شما به جرم کودک ربایی و شکایت خانواده وی و شهادت شاهد موجوده مبنی بر اعتراف خود به پنهان کردن تارا گونش بازداشت هستید.





پاهام سست شد و نفس هام به شمار افتاد.



نگاهم باچشم های پر از نفرت آرمان تو لباس فرم گره خورد.



تنها یک واژه توی ذهنم رنگ می‌گرفت.



بدبخت شدم!



#317





( حامد )





کیسه های خرید رو توی دستم جابجا کردم و قدم برداشتم.



با توقف ناگهانی تارا به مقابلم نگاه کردم.



فقط چند ثانیه طول کشید که از بهت خارج بشم.



کیسه ها رو رها کردم و تارا رو پشت دیوار کشیدم.





نفس گرفت و گفت:



_ اونجا چهخبره بابا.



دستم رو روی دهنش گذاشتم و زمزمه کردم.



_ آرمان شکایت کرده و الان حتما با حکم جلب بازداشت من و رز اومده اینجا، دنبال تو اومده دخترم.



چشمام گرد شد.



تلفنم. و کف دستش گذاشتم و ادامه دادم:




romangram.com | @romangram_com