#تارا_پارت_199
ساکم رو کنار دیوار گذاشتم و پالتوم رو از تنم در آوردم.
کش دور موهام رو باز کردم و بینشون دست کشیدم.
شونه سارا رو از داخل ساک بیرون کشیدم و مجددا لبه تخت نشستم.
آیینه بلند روبرو کارم رو راحت تر کرده بود.
شونه رو بین موهام کشیدم و سرخوش پلک هام رو بستم.
#315
( آرمان. )
بعد از تحویل موهای تارا به امیرعلی( مسعول آزمایشگاه دوست آرمان ) و دادن نمونه از خون خودم منتظر جواب موندم.
کلافه طول و عرض اتاق رو طی میکردم چندان به ساعت مچیم نگاه میکردم.
با صدای باز شدن درب اتاق روی پاشنه پا چرخیدم.
_ چیشد؟
_ بفرما جناب سرهنگ،اینم جواب آزمایشتون.
پاکت رو از بین دستاش بیرون کشیدم و بازش کردم.
نگاهم روی متن های روی برگه چرخید و روی متن پایانی قفل شد.
« نتیجه دی آن ای نمونه خون آرمان ریاحی با نمونه خوانده تارا گونش نود و نه درصد مطابقت دارد»
( تارا. )
با تابش نور خورشید روی صورتم ،کش و قوسی به تنم دادم و از تخت پایین رفتم.
مستقیم به این گرفتن دوش به سمت سرویس رفتم....
بعد از خشک کردن سطحی موهام ست ورزشی توسی رنگم رو پوشیدم و از اتاق بیرون زدم.
حامد آماده ایستاده بود و با رز حرف میزد.
بلند سلام دادم و جلو رفتم.
#316
_ سلام صبح بخیر.
رز_ سلام به روی ماهت عزیز دلم خوب خوابیدی؟
حامد_ صبح بخیر دخترم.
رو به رز جواب دادم.
_ اره مرسی خیلی خوب بود.
رو به حامد ادامه دادم.
_ جایی میری بابا؟
_ اره میرم، برای این چند وقتی که اینجایم خرید کنم.
_ میشه منم باهات بیام؟
romangram.com | @romangram_com