#تارا_پارت_198
تار های مو رو لای دستمال کاغذی گذاشتم و بعد از آماده شدن بدون توجه به غر غر های سارا از خونه بیرون زدم.
باید مطمعا میشدم اون دختر هم خون منه، اما اگه تایید میشد روزگار رز رو سیاه میکردم.
با تمام سرعت به سمت آزمایشگاه روندم.
انگار با دیدم اون دختر پرت شده بودم به گذشته.
گذشته سیاهی که جز بدبختی و پشیمونی چیزی ازش نمونده.
تاریکی مطلقی که تنها روشنایش سارا بود و من احمق با دست خودم اون فانوس رو نابود کردم.
اما حالا، بعد از این همه سال رز برگشته بود و بهم میگفت اون بچه اون روز نحس نمرده!
باید مطمعا میشدم!
( تارا. )
از ماشین پیاده شدم و کش و قوسی به بدنم دادم.
تاریکی هوا مانع دید درست به ویلامیشد اما از جثه بزرگش که روی دخت های حیاط سایه انداخته بود معلوم بود توی روز باشکوه میدرخشه!
دنبال رز و حامد ساکم رو برداشتم و وارد خونه شدم.
حامد جلو تر از همه رفت و کلید برق رو فشار داد.
با روشن شدن خونه، تمام اشیاء که زیر پارچه های بلند سفید مخفی بودن نمایان شدن.
رز دونه دونه پارچه هارو کنار زد و روی مبل نشست.
با اینه بین راه خوابیده بودم و شکمم سیر بود اما بازم خوابم می اومد!
#314
نگاهی به پله های انتهای سالن انداختم و شوکه قدم برداشتم.
توی این خونه یه فرد ناتوان زندگی میکرده.
راه صاف مخصوص عبور ویرلچر کنار پله ها به خوبی این موضوع رو اثبات میکرد.
اما آخه کی؟!
بیخیال کنجکاویم شدم و رو به حامد گفتم:
_ بابا
به سمتم چرخید و با لبخند گفت:
_ جانم.
لبخند زدم...
پدر بودن فقط به این مرد مهربون می اومد.
_ کجا میتونم استراحت کنم.
_ دنبالم بیا اتاق بهت بدم راحت بگیر بخواب....
چشمکی به چهره خسته رز زدم و حرکت کردم.
چهره اش خسته و رنگ پریده بود، اما باز لبخند بیجونی زد.
کاش میفهمیدم، بیماری رز چیه!
راهروی کنار پله ها رو طی کرد و مقابل در قهوهای رنگی ایستاد.
خوشحال از اینکه نیاز نیست اون همه پله رو بالا و پایین کنم با یه شب بخیر کوتاه وارد اتاق شدم.
romangram.com | @romangram_com