#تارا_پارت_197
_ سرما میخوری شیشه رو بده بالا.
_ نه حالم خوبه نگران نباش
به عقب چرخید و تارا رو صدا زد.
_ تارا، عزیز دلم پاشو بسه هرچی خوابیدی .پاشو ببین اینجا چقدر قشنگه...
تارا هوم کشیده ای گفت و نشست.
از آیینه نگاهی به چشم های خسته و خواب آلودش انداختم. و لبخند زدم.
این دختر هنوز هم روحیات کودکانه داشت....
کم کم هوشیار شد و به اطرافش خیره موند.
رز_ یه رستوران نگه دار یه چیزی بخوریم.
_ گرسنته؟
_ اره خیلی، توچی تارا گرسنه نیستی عزیزم؟
_ چرا منم خیلی گشنمه...
#312
(. دیوید. )
تلفن رو کنار گوشم جابجا کردم و روی مبل نشستم.
_ میثاق چشم ازشون برنداری، شش دونگ حواست به کاراشون باشه.
_ چشم آقا خیالت راحت
_ الان دارم کجا میرن؟
_ والله الان تو رستوران بین راه شمال دارن غذا میخورن.
شمال؟! چرا اونجا.... عجیب بود!
_ خیله خب بازم حواست رو جمع کن و بهم خبر بده....
_
چشم آقا، اما گویا فقط ما نیستیم که دنبالشونیم.
_ منظورت چیه؟
_ یه نفر از شیراز دنبالشونه...
شاید از آدمای هارون باشه!
_ تو فرودگاه متوجه حضور اون آدم نشدی؟
_ نه آقا این آدم از شیراز دنبالشونه...
_ مطمعنی؟
_ بله آقا
_ باشه، منتظر تماس هستم.
#313
(. آرمان. )
romangram.com | @romangram_com