#تارا_پارت_196




_ دو روز...



تارا_ میشه من یه چیزی بپرسم؟



_ بگو دخترم.



_ تا آخر هفته اینجا میمونیم؟



_ اره، برنامه ها بهم ریخته. تا آخر هفته مجبوریم صبر کنیم.



#310





_ میشه منو ببری رشت!



آیینه رو روی صورتم تنظیم کرد و با تعجب گفت:



_ چرا این رو میخوای تارا



_ دلم میخواد خونه بچگی هاتون رو ببینم.





قهقهه رز توی ماشین پیچید.



حامد لبخندی زد و رو به رز گفت:



_ نظر تو چیه؟



_ هوم بد نیست، ما که تا آخر هفته اینجا میمونیم، بد نیست آب و هامون هم عوض بشه.



با نیش باز گفتم:



_ پس میریم؟!



_ اره دخترم، میریم.



خودم رو روی صندلی رها کردم و به اطرافم چشم دوختم.



کنار رز و حامد همه چیز فراموش میشد.



آرمان داشتم، امنیت داشتم و از همه مهم تر دوستشون داشتم.



#311





کفش هام رو از دام در آوردم و اروم روی صندلی عقب دراز کشیدم.



تقریبا چهار ساعت بود که توی راه بودیم.



تاریکی هوا شوق دید زدن اطرافم رو ازم گرفته بود‌.



حس خواب آلودگی شدیدی رو تو وجودم حس میکردم.



دراز کشیدم و طبق عادت ماهانه پاهامو توی شکمم جمع کردم.



موسیقی ملایم در حال پخش و گرمای فضای ماشین آرومم میکرد.



پلک هام روی هم افتاد و خوابم برد.





(. حامد. )





پیچ دوم جاده چالوس رو رد کردم به رز نگاه کردم.



شیشه رو پایین زده بود و با لبخند عمیق نفس می‌گرفت.





رز _ اینجا همیشه قشنگه!




romangram.com | @romangram_com