#تارا_پارت_195
جلوی چشم همه یه قسمت از موهام را و قیچی کردم.
مقابل آرمان ایستادم ، دستش رو گرفتم.
هنوز مات و مبهوت بهم نگاه میکرد، انگار هنوز باور نکرده بود اون نوزاد زنده باشه و حالا مقابلش ایستاده باشه.
یعنی آنقدر کور بود که شباهت چهره هامون رو هم نمیدید!
موهام رو کف دستش گذاشتم و با پوزخند روبه همسرش گفتم:
_ میتونید با انجام آزمایش دی آن ای مطمعا بشید.
گنگ نگاهم کرد، اما بسته شدن مشت آرمان نشون از این بود که فهمیده بود چی گفتم.
به چشم هایش خیره شدم و گفتم:
_ اگه جواب آزمایش مثبت بود، هیچوقت دنبالم نیا، پدر من حامد بوده و هست.
اگه حالا اینجام برای شناخت مادرم اومدم، نه پدری که قاتل مادرم بوده.
مردمک چشم هاش لرزید...
روی پاشنه پا چرخیدم و به سمت رز رفتم.
_ میشه از اینجا بریم، دیگه تحمل توهین شنیدن ندارم.
رز نگاه مغرورانه ای به آرمان انداخت و گفت:
_ البته عزیزم!
#309
بعد از خداحافظی با مادر جون، مقابل چشم های بهت زده و غمگین آرمان از خونه خارج شدیم.
روی صندلی جابجا شدم و رو به حامد گفتم:
_ شما هم بچگی ایران زندگی کردین؟
رز معترض گفت:
_ تارا سعی کن فرانسوی صحبت کنی تا برات عادی و رند بشه دخترم .
خجالت زده سرم رو به معنای باشه تکون دادم.
حامد دنده رو جابجا کرد و گفت:
_ اره عزیز دلم دوران بچگی من اینجا گذشته.
_ خونتون کجا بوده؟
_ رشت.
_ اوه، چه اسم جالبی!
خندید...
رز_ بلیط گرفتی ؟
_ نه متاسفانه، تا آخر هفته از بلیط خبری نیست....
_ ای وای حالا چی کار کنیم.
_ خودمم نمیدونم رز
_ ماشین رو برای چند روز اجازه کردی؟
romangram.com | @romangram_com