#تارا_پارت_194
به اشاره عمو ، از میز فاصله گرفتم و دنبالش رفتم.
گوشه سالن ایستاد و منتظر من شد.
روبروش ایستادم....
_ چیشدع عمو،اتفاق بدی افتاده؟
کلافه نفسش رو بیرون داد...
_ اره، آرمان شکایت کرده، گیرشون انداخته.
_ یعنی چی! الان تکلیف چیه؟
_ نمیدونم پسر ،فقط بدون تو بد مخمصه ای افتادیم!
_ الان چیکار کنیم؟ من برم ایران کمک؟
_ نه اصلا، تارا با دوستاش تماس نداشته؟
_ نه چطور؟
_پلیس حامد و رز رو گرفته،اکا تارا غیب شده.
میترسم تو اون کشور قریب کار دست خودش بده.
_ ای وای خدای من، از این بدتر نمیشه.
_ چرا میشه، از این بدتر زمانی اتفاق می افته که تارا بیوفته دست هارون.باید زود تر از آرمان و هارون پیداش کنیم.
_ باشه پس من با اولین پرواز میرم ایران.
_ نه اهورا، نباید جلب توجه کنیم.
_ مامان و بابا گیر افتادن تارا تو خیابون سرگردونه.عمو میفهمی این یعنی چی!؟
_ اره میفهمم پسرم ،اما باید عاقلانه قدم برداریم.
الآنم برگرد سر تمرین و با مایکل حواست به دخترا باشه .
_ تو کجا میری
_ میرم ببینم چاره کار چیه، از دست کارای بابات من آخر سر سکته میکنم.
زمین و زمان گفت هوشیار شدم آرمان اشتباهه،تو گوشش نرفت که نرفت.
اینم شد نتیجه احساسات لطیف پدرانه!!
_ باشه عمو، بیخبرم نذار
#308
(. تارا. )
نگاه آرمان روی دست گره شدم به بازوی حامد قفل بود.
پلک زد و به چشم هام خیره شد.
صدای همسرش روی عصابم خط کشید.
_ آرمان آروم باش عزیزم، از کجا معلوم این زن راست میگه، خودت جنازه اون نوزاد رو کنار سارا خاک کردی یادت رفته؟
پوزخندی زدم و برگشتم داخل اتاق...
قیچی داخل کشو رو برداشتم و برگشتم بیرون.
romangram.com | @romangram_com