#تارا_پارت_193
_ نخندین، بخدا مچ دستم درد میکنه به زور قاشق رو تا دهنم میرسونم، از شدت گشنگی ناچارم.
پیکو با خنده گفت:
_ این برات عبرت میشه که بدنت رو گرم کنی و بعداً شروع به تمرین بکنی.
هانا موزیانه به میز پشت سر پیکو اشاره کرد و آروم گفت:
_ تو تمرین کردی یا مخ زدی،شیطون؟!
ابروهام بالا پرید..
پیکو گنگ گفت:
_ منظورت چیه هانا؟
_ نوید و اهروا دارن باهم حرف میزنن
_ خب
_ اهورا همش تورو نگاه میکنه و سر تکون میده، حالا چرا آنقدر اخمو نگاهت میکنه!!!!
رد نگاه هانا رو دنبال کردم، حق با اون بود. اهورا عجیب نگاه میکرد.
#306
پیکو بدون نگاه کردن به پشت سرش جدی گفت:
_ من چه میدونم چی دارن میکن، درضمن اون چیزی که تو فکر میکنی نیست خانوم منحرف!
با رسیدن نانسی بحث نیمه تموم موند.
ظرف غذا رو لوی پیکو گذاشت و نشست.
_ بیا بخور جون بگیری
_ مرسی عزیزم
_ نوش جونت مو فرفری
نگاهی به اطرافم انداختم،تمام کار موز ها مشغول خوردن بودن.
آید تنها قسمت سخت حضور زن توی این مجموعه،بلندی مو بود!
تقریبا همه دخترا مدل موهای پسرونه داشتن و فقط ما بودیم که موهامون بلند بود.
ناچار از تمرین،و دست و پا گیر بودن موهامون،بالای سرمون جمعش کرده بودیم.
فر بودن و پف بیش از حد موهای پیکو بیشتر از ما توی چشم بود.
قاشقش رو توی ظرف چرخوند و به سمت دهنش برد.
پیکو_ هوم خوش مزست!
هانا _ اره لوبیا ها خوب پختن،فقط نمک نداشت!
پیکو خندید...
_ دختر مگه اینجا خونه خالته که نشستی ایراد غذا گرفتی.
هانا بیخیال شونه هاشو رو بالا انداخت.
#307
(. اهورا. )
romangram.com | @romangram_com