#تارا_پارت_192




نانسی سری از تاسف تکون داد و گفت:



_ صد بار نوید بهت گفت خودت رو گرم کن بعد برو سراغ وسایل ورزشی و تمرین های کششی،گوش شنوا نداری که...الآنم درد بکش که حقته!





با ورود پیکو همراه اهورا به درب ورودی اشاره کردم.



_ خب حالا دعوا نکنین، پیکو هم اومد.



#305



نگاهی به اطرافش انداخت و به محض دیدنمون لبخند زد.



خیلی آروم از اهورا جدا شد به سمتمون اومد.



صندلی مقابل هانا رو بیرون کشید و نشست.



_ بهتری؟



پیکو_ اله حالم خیلی بهتره



هانا_ واقعا ترسناک بود.



آروم به پهلوش کوبیدم و زمزمه کردم.



_ ببند هانا !



لبخند مسخره ایی زد و ساکت شد.



نانسی ایستاد و گفت:



_ من فراموش تموم شده، تو بمون میرم برات بیارم.



پیکو_ نه نه مرسی خودم میرم.



_ بشین تعارف می‌کنی پیکو.



با رفتن نانسی هانا آروم مشغول خوردن شد.



_ پیکو



_هوم!



_ کجا تمرین میکردی؟!



_ از سرویس که زدم بیرون اهورا دنبالم اومده بود، گفت دبیر آموزش من اونه و منم همراهش رفتم.



سری تکون دادم...



_ اها، که اینطور



هانا با دهن پر گفت:



_ تو پاهات درد نگرفت؟



چپ چپ نگاهش کردم...



پیکو خندید...



_ نه من بدن درد نگرفتم، احتمالا توام چون کرم نکردی درد داری.



هانا لقمش رو قورت داد و غمگین گفت:



_ خیلی درد داشت، اصلا فکر نمی‌کردم کار با کیسه بوکس انقدر دردناک باشه...





پیکو همزمان با من خندید...



هانا ادامه داد:




romangram.com | @romangram_com