#تارا_پارت_191



پشت سرش ایستادم، چند ثانیه بعد سرش رو بالا آورد و با دیدن تصویرم داخل آیینه جیغ خفیفی کشید.



_ هیس آروم ...



چرخید...



_ اینجا چیکار می‌کنی!



#303





مردمک چشم هاش هنوز می‌لرزید.



_ ترسیدی؟



حق به جانب گفت:



_ نباید بترسم؟ اون وحشت ناک بود.

تو تمام عمرت ز اینا دیدی برات عادی شده،شبیه این خون آشام ها شدی!

من..... من..... باور کن من نمیتونم.



_ این راه برگشت ندارد پیکو، اگه بترسی و عقب بکشی حریف مقابلت با یه ظربه کارتو تموم میکنه.

یا از اول نباید وارد این راه نیستی یا الان باید تا آخرش بری.

از چیزی نترس، به خودت،ارزوهات و آینده ‌ات فکر کن و قوی باش.



_ نمیتونم، من نمیتونم آدم بکشم.



چانه اش لرزید و اشک هایش فرو ریخت.



بی اراده دستش را کشیدم.



_ باشه پس بیا تمرین کن ،لازم نیست برگردی سالن مبارزه.



_ اما...



_ اما نداره، من دارم بهت فرصت میدم یا خودت کنار بیای.و آروم آروم همه چیز رو بشناسی پیکو پس راه بیوفت.



سرش رو تکون داد و قدم برداشت.



دختر مو فرفری ترسو!



وارد سالن تمرین شدم و پشت بهش گفتم:



_ خودت رو گرم کن... فقط پانزده دقیقه فرصت داری.



باشه آرومی گفت و شروع کرد...



#304





(. جمیلا. )



برای بار یازدهم درب سالن رو نگاه کردم.



نبود!

پس این دختر کجا مونده...



نگاهی به هانا که قاشقش رو توی ظرف لوبیا می‌چرخوند انداختم و ایستادم.



نانسی_ کجا میری!؟



_ برم ببینم این دختر کجا موند، الان دقیقا دو ساعته گم و گور شده.



_ نگران نباش، من دیدم اهورا باهاش رفت.

پس جاش امنه، بشین غذاتو بخور.



هانا عصبی قاشق رو توی ظرف انداخت و خم شد.



_ چیکار داری میکنی؟



_ اوف آبجی پام گرفته

romangram.com | @romangram_com