#تارا_پارت_190
_ یعنی میشه ماهم مثل اینا فنون یاد بگیریم.
_ جمیلا خل شدی تو.
شونه هاشو بالا انداخت.
_ مگه چی گفتم، خب بای یاد بگیریم دیگه وگرنه هارون میکشتمون، یادت که نرفته ما هم جز اون نه تا شاخه رزسیاه محسوب میشیم.
_ نه یادم نرفته، اما اینا رو ببین تمام صورتشون جای زخم و کبودیه!
من اصلا دلم نمیخواد اینجوری کتک بخورم.
نانسی نزدیک اومد و گفت:
_ اگه ماهم تمرین کنیم کتک نمیخوریم،بیخودی میترسی.
با صدای بلند نوید، به پیست نگاه کردم.
یکی از دخترا بی حال روی زمین افتاده بود. و اون یکی مثل ببر زخمی بالای سرش ایستاده بود.
به اشاره نوید، اهورا وارد پیست شد و به سمت دختری که روی زمین افتاده بود رفت.
نبضش رو گرفت و رو به نوید سرش رو تکون داد.
چشمام گرد شد.
اون دختر مرده بود، جمله های اهورا توی سرم زنگ زد.
« مبارزه میکنن تا سر حد مرگ»
پس شوخی نمیکرد! حالا که به چشم خودم میدیدم،باورش سخت بود.
معدم جوشید و محتویاتش رو توی گلوم حس کردم.
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و از سالن خارج شدم.
دوان دوان به سمت سرویس های بهداشتی رفتم.
روی سینگ خم شدم و عق زدم.
#302
( اهورا )
نبض دختر رو گرفتم، نمیزد !
مبارزه تموم بود، طرف مقابل برنده شده بود.
سرم رو بالا آوردم و به عمو علامت دادم.
یه لحظه نگاهم به چهره رنگ پریده پیکو افتاد.
دستش رو جلوی دهنش گرفت و از سالن بیرون زد.
لبخند محوی زدم و از پیست خارج شدم.
مانع رفتن جمیلا دنبالش شدم و از سالن خارج شدم.
این حالت و رنگ و روی پریده رو خوب درک میکردم.
زیاد دیده بودم توی تمام دوره های تمرین.
پیکو اولین نفر نبود که روحیات لطیفی داشت.
وارد سرویس بهداشتی شدم.
سرش پایین بود و چشم هاش رو بسته بود.
romangram.com | @romangram_com