#تارا_پارت_189
اما حالا....
دستگیره رو بالا پایین کردم، در قفل بود.
سرم رو به در چسپوندم :
_ تارا جان در رو باز میکنی
حضور همه رو پشت سرم حس میکردم.
حامد بیخیال به دیوار تکیه زد و به حرکاتم چشم دوخت.
رز_. خودتو بکشی هم توی زندگی تارا دیگه جایی نداری. اون تورو به چشم قاتل مادرش میشناسه آرمان فهمیدی!!
دندون هام رو روی هم فشردم و به در ضربه زدم.
_ تارا در رو باز کن لطفا باید با هم حرف بزنیم.
( تارا. )
با صدای کوبیده شدن درب اتاق وحشت زده روی تخت نشستم.
این صدا رو خوب میشناختم، آرمان بود!
حالا که همه چیز رو میدونست، باید چطوری رفتار میکردم؟!
سکوت کوتاهی برقرار شد و صدای گرم حامد اینبار به گوشم خورد.
_ تارا دخترم در رو باز کن لطفا
حالا که حامد بود ترس معنا نداشت، من به این پدر مهربونم افتخار میکردم.
پالتوم رو پوشیدم و شالم رو روی موهام انداختم.
ساک رو برداشتم و به سمت در رفتم.
به محض باز شدن درب،چشم های آرمان برق زد.
نگاه گذرایی بهش انداختم و به سمت حامد رفتم.
دستم رو دور بازوهاش انداختم.
هنوز سر درد داشتم ...
_ میشه از اینجا بریم بابا
به وضوح شکستن آرمان رو دیدم، لبخند مغرورانه ای به چهره خندان رز زدم و حرکت کردم.
#301
( پیکو )
وحشت زده به حرکات دست مبارز ها نگاه میکردم.
این آدما دیوانه بودند؟!
قطعا یه قسمتی از مغزشان تعطیل بود.
چنان به هم ضربه میزدندکه انگار دشمن خونی و دیرینه هم دیگه هستند.
دو دختر مقابل یکدیگر با بدست آوردن کوچکترین فرصتی به یکدیگر حمله میکردند.
خوی زنانه و ظرافت این دختر ها کجا رفته بود.
قدمی به عقب برداشتم و به جمیلا نزدیک شدم.
نگاهی بهم انداخت و با هیجان به پیست اشاره کرد.
_ وای پیکو،ببین چطوری ضربه میزنن.
با حسرت ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com