#تارا_پارت_184






سیب گلویش تکان خورد...



_ من به سارا قول دادم ندارم تو بچه رو ببینی، پس یه بچه مرده رو جاش بهت دادم.



خیلی راحت باور کردی و از شرت خلاص شدم!



پوزخند زدم و به حامد نگاه کردم، به نشانه تایید جمله هام با لبخند پلک زد.



مجددا به آرمان نگاه کردم.



_ اسمش رو گذاشتم تارا،بزرکش کردم. براش مادری کردم... شد عزیز تر از جونم!



الان اگه اوردمش فقط به خواست خودش بوده... اونم نه بخاطر تویه بی‌لیاقت!



تارا اینجاست تا مادرش رو بشناسه.



#293





(. آرمان. )





باورم نمیشد، نه این یه خواب بود... یه کابوس واقعی!



نفس هام به شمار افتاده بود و مبهم جملات رز رو می‌شنیدم.



تنها تصویر دختر جوانی که توی قبرستون پشت حامد سنگر گرفته بود رو می‌دیدم.



اون چشم های آشنا...!



دختر من... دختر من و سارا... چقدر احمق بودم بودم که نفهمیدم.



اسمش تارا بود، درست اسمی که سارا از نوجوانی آرزو داشت روی دخترش بزاره.



ستاره درخشان من اینجا بود...



دختر من، از گوشت و خون من جلوی چشمم به بزرگترین دشمنم پدر می‌گفت!



صحنه چشم های پر از اشکش وقتی اسم همسرم رو شنید جلوی چشمم رنگ گرفت...



خدایا این خوشبختی درد آور تا حالا کجا بود.



این همه سال ازم دور بود، تمام این سالها به حامد پدر گفت؟!



شاید حق با رز بود، من بی‌لیاقت بودم.



چشم های معصوم و ترسیده ای که پشت بازوهای حامد سرم میکشید برام رنگ گرفت.



اون دختر من بود،تارای من!



سوزش و ضربان قلبم رو حس کردم.

پلکم سوخت و بی حس شدم.



لعنت به این قلب بیمار من، پاشو آرمان دخترت اومده بعد از این همه سال!



الان وقت ایستادن نیست لعنتی، پاشو و دخترت رو ببین ، پاشو بغلش کن.



بزن لعنتی، یکم دیگه دوم بیار!

فقط چند ثانیه...



خیره به چشمای پر از نفرت رز، از مبل سر خوردم و روی زمین افتادم.



پشت پرده مبهم دوگوی سیاه آشنا، تکون خورد لب های اطرافیانم رو می‌دیدم.



بزن لعنتی، الان وقت مردن نیست!



#294






romangram.com | @romangram_com