#تارا_پارت_185
(. تارا. )
تکیه از در برداشتم و آروم توی اتاق قدم زدم.
با سر انگشت هام لوازم سر راهم رو لمس میکردم و با دقت توی اتاق چرخ میزدم.
این بود حق من بعد از این همه آرزوی خانواده خوشبخت!
یه اتاق و لوازم قدیمی از مادرم،یه پدر که چند ماه بعد از فوت مادرم که هیچوقت دوستش نداشته تشکیل زندگی داده و اصلا براش مهم نبودم.
این بود سهم من از دست سرنوشت....
روی تخت نشستم ،مروارید دوری های رو تختی چهل تیکه رو دست کشیدم.
نگاهم روی قاب عکس روی پا تختی چوبی متوقف شد.
چهره یه زن حدودا بیست و هشت ساله،موهای صلایی با حلقه های درشت...
چشم های میشی رنگ و گونه های گل انداخته... این لبخند شیرین و پاک عجیب به دلم نشست و گرما به رگ هام تزریق کرد.
بالآخره دیدمش!
من امروز، اینجا بعد از این همه سال چهره مادرم رو دیدم.
روی قاب دست کشیدم.
پس سارا تو هستی...
مکث کردم و ادامه دادم:
مادر من، زن شجاعی که برای تولد من از جونت گذشتی.
دیگه بس بود کنترل این بغض لعنتی،با اولین پلکی که زدم،قطرات درشت اشک روی قاب چکید.
چند بار مثل ماهی به خشکی افتاده لب باز کردم و بستم تا راه هوا به ریه هام باز شد.
سنگین بود این بغض لعنتی... اما بالاخره آزاد شد.
قاب رو به سنگ چسپوندم و روی دراز کشیدم.
عطر ملایم بین ملافه ها رو نفس کشیدم و با تمام وجودم هق زدم.
حالا میفهمیدم چقدر احتیاج داشتم به گریه کردن.
با چکیدن هر قطره احساس لبریز شدن ، سبکی و آرامش به قلبم رو حس میکردم.
#295
بدون اینکه قاب رو از سینم جدا کنم ،از تخت پایین اومدم و به سمت کمد گوشه اتاق رفتم.
به محض باز شدن درب کمد،عطری که چند لحظه پیش بین ملافه ها حس کردم به مشامم خورد.
بلند تر از قبل هق زدم...
این بود عطر آشنای مادر...
یه تیکه از لباس هارو بیرون کشیدم و به بینیم چسپوندم.
دلم میخواست با لمس اجسام ،باور کنم که زندام و این رویا نیست.
باور کنم تارا بودن رو، دختر سارا بودن رو باید یک بار هم که شده باور کنم.
پالتو و شالم رو گوشه اتاق انداختم.
با استینم صورتم رو پاک کردم و دوباره به سمت کمد رفتم.
تمام لباس هارو بیرون کشیدم و تک به تک بوسیدم.
قدم برداشتم و مقابل آیینه اتاق ایستادم.
romangram.com | @romangram_com