#تارا_پارت_183



_ درسته، اما من با یکم پارتی بازی ظرف خون خودم رو با سارا جابجا کردم!



چشم هایش درشت شد. روبه مادربزرگ ادامه دادم:



_ شما خودت خوب از ذات آرمان خبر داری مگه نه؟



سارا_ لطفا مراقب حرف زدنتون باشید خانوم محترم،اینجا دختر آرمان نشسته.



پوزخندم جاشو به عصبانیت داد.



تارای من یک عمر سخت زندگی کرد و این زن خودخواه فکر بچه خودشه؟!



غریدم:



_ طرف صحبت من شما نیستین خانوم محترم، اگر حس می‌کنید دارید اذیت میشین دست دخترتون رد و بگیرید از این سالن برین بیرون.





دخترک جوان گفت:



_ مامان من حالم خوبه...



نگاهی بهش انداختم و رو به چهره بهت زده آرمان گفتم:



_ بسه این همه پستی، وقتشه از خواب غفلت بیدار شی آرمان ریاحی.



#291





رو به مادرجون ادامه دادم:



_ بعد از طلاق از ایران بردمش، همه چیز خوب بود.

تو دوره چکاپ چهارماهگی دکتر بهش گفت اگه بچه رو به دنیا بیاره ممکنه تا آخر عمرش فلج بمونه.



بی رحمانه به چشمای آرمان خیره شدم.



_ اما سقطش نکرد، نه به خاطر اینکه هنوزم به تو حسی داشته باشه، نه اصلا!

سارا از خواست اگه بچه به دنیا اومد و عمرش امونش نداد، اجازه ندم تا آخر عمرت بچه رو ببینی.



اون بچه امید سارا بود، نمیدونی وقتی فهمید بچه دختره چه حالی شد.



از خوش حالی روی پاش بند نبود.



تا اون روز که تو پیدات شد.



با بغض ادامه دادم:



فقط یک هفته مونده بود تا زایمانش، من دیدم با چه ذوقی اتاق بچه رو آماده کرد.



حتی با اینکه... نفس عمیق گرفتم...



صورت مادرجون خیس از اشک بود.



_بهتون نگفت باعث مرگ سارا شده؟





بلند تر از قبل هق زد....



_ نگفت سارا برای فرار از اون رفت زیر ماشین؟



دوباره نگاهش کردم، سفیدی چشم هاش سرخ بود.



#292





دوباره صدای نحس زن بلند شد.



_ اما اون بچه مرده، چرا الکی عصاب همه رو خورد میکنی؟



نگاه از آرمان نگرفتم:



_ نه نمرد!

romangram.com | @romangram_com