#تارا_پارت_182


حامد نگاهی بهم انداخت. و با لبخند گفت:



_ اهورا کار داشت مادر انشالله سری بعد.



_ انشالله پسرم، دلم میخواد اونم ببینم. حتما اونم آقایی شده برای خودش.



رو به من گفت:



_ سر فرصت به تارا فارسی یاد بده، دلم میگیره وقتی میبینم با ریشه این خاک زبونمون رو نمیفهمه.





_ چشم مادر جون.



_ کجابردی دخترت رو بگو بیاد ببینمش.



پاهام رو روی هم جابجا کردم.





_ راستش مادر جون من در اصل اومدم ایران تا امانتی سارا رو بهتون برگردونم.



عصاش رو جابجا کرد...



_ چه امانتی مادر؟



آرمان هوشیار بود...



_ همه میدونین سارا بعد از طلاقش باردار بود.



_ درسته دخترم، اما آرمان گفت بعد از تصادف بچه مرده به دنیا اومده.



پوزخند زدم، آرمان حقه باز واقعیت رو نگفته بود!



_ درسته مادر جون اما...





آرمان_ اما چی؟



با نفرت نگاهی بهش انداختم.



_ من با تو حرف نمیزنم،طرف حساب من مادرجونه



فکش منقبض شد...



دختر جوان نگاهی به مادرش انداخت، سارا با اخم بهم نگاه میکرد.

بیخیال نگاه ازش گرفتم و رو به مادر ادامه دادم:



#290





_ سارا قبل از طلاق میدونست که بارداره.



آرمان معترض گفت:



_ منظورت چیه؟



برای کنترل خشمم چشم هام رو بستم.



مادرجون_ آرمان ساکت باش پسرم ،ببینم این دختر چی میخواد بگه...



نگاهی به چهره خونسرد حامد که میخ آرمان بود انداختم .



_ باهام تماس گرفت،خپاست بیام ایران و کمکش کنم.

تست داد و مطمعا شد بارداره،اما نمی‌خواست آرمان چیزی بدونه.



اینبار صدای سارا متعجبم کرد..



_ اما دادگاه نتیجه آزمایش خون سارا رو منفی اعلام کرد.



پس از همه چیز خبر داشت!



پوزخند زدم...


romangram.com | @romangram_com