#تارا_پارت_181

مقابل اتاقی ایستاد و دستگیره رو پایین کشید.



دنبالش وارد اتاق شدم. با لبخند به سمتم چرخید و گفت:



_ درست مثل روز اولشه،اصلا دست نخورده.



نگاهی به چیدمان سنتی اتاق انداختم و جلو رفتم.



_ اینجا اتاق ساراست؟



_, اره عزیزم.



قدمی به عقب برداشت و به کلید روی قفل اشاره کرد.



_ از اینجا که رفتم،در اتاق رو قفل کن و با حوصله سارا رو بشناس عزیزم. تا وقتی من یا حامد پست این در نیومدیم در رو باز نکن،فهمیدی؟



غمگین لبخند زدم:



_ میخوای بهش بگی؟



سرش رو تکون داد:



_ اون عوضی براش مهم نیست.



_ پس میخوای چیکار کنی؟



_ به مادر جون میگم،میدونم از بودنت خوش حال میشه.

حتی شاید نذاره همراه من بیای!



وحشت زده به سمتش رفتم.



_ وای نه رز خواهش میکنم من می‌خوام پیش شما باشم.



گونه‌ام رو نوازش کرد...



_ مگه من می‌دارم کسی تورو ازمن بگیره، تا خودت نخواهی نمیزارم کسی اذیتت کنه.



لبخند زدم.



به سرعت از اتاق خارج شد،اه عمیقی از سینم خارج کردم و کلید رو توی قفل چرخوندم.



#289





(. رز. )





از پله های کوتاه سالن پایین رفتم و کنار حامد نشستم.



آرمان نگاهی به ورودی سالن انداخت و گفت:



_ دخترت کجاست.



نگاهی به دختر جوان کنارش انداختم و پوزخند زدم.



_ عجله نکن ،میفهمی.



دستای گرم مادرجون روی دستم نشست.



نگاهی به حامد انداختم .



مادرجون_ خوب کاری کردی اومدی دخترم،من که دیگه اخرای عمرمه، نمیدونی چقدر خوش حالم که می‌بینمت.

اون از نوشین و نازگل،دلم خوش به سارام بود که اونم پر پر شد.



نگاهی به حامد انداختم. سرش رو پایین انداخته بود و با اخم به گل های فرش خیره بود.



_ اومدم مادرجون،اما برات یه سوغاتی خوب آوردم.



لبخند غمگینی زد و رو به حامد گفت:



_ پسرت رو چرا نیاوردی،انگار سری دوم موفق شدی دخترت رو مثل خودت چشم ابرو مشکی متولد کنی.



romangram.com | @romangram_com