#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_198
اشک هایم فرو میریزند و دوباره نامش را میخوانم .
من .......من لعنتی چه کردم با عشق خالصی که میتوانست تا همیشه سیرابم کند .
با آخرین توانم قدم به جلوتر میگذارم میروم تا در بی کران ترین آفرینش خدا غرق شوم .
کسی از دور صدایم میزند آنقدر صدایش طنین دارد که از شنیدنش سیر نمیشوم .
-فرهان تو بهم قول دادی
من قولم را شکستم عهد میان ما شکسته شد و برای همین تو رفتی .
فشار زیادی را روی قفسه سینه ام احساس میکنم و ناخودآگاه چیزی را بالا می آورم .
کسی موهای خیسم را از روی پیشانی ام کنار میزند .
-فرهان حالت خوبه ؟
سوالش برایم معنایی ندارد .
بازهم چشمانم گشوده میشود و تصویر کاوه واضح تر میبینم او هم همانند من خیس خیس است .
با سختی بلندم میکند .
-داری چیکار میکنی ؟ بهتا رفت تا تو زنده بمونی میدونی با اینکارات چقدر عذابش میدی
کلامش منطقی است اما من نمیفهمم .
به صورتش خیره میشوم آنقدر گریسته که صورتش ورم دارد اما مثل من حماقت نمیکند .
میدانستم در تمام این سالها او هم مثل من عاشق بهتاست این را از نصیحت های برادرانه اش می فهمیدم وقتی میگفت : مواظب بهتا باش نذار آب تو دلش تکون بخوره
حالا میفهمم من لیاقت بهتا را نداشتم شاید برای همین خدا اونو ازم پس گرفت .
کاوه کتش را درمی آورد و روی شانه هایم میگذارد او مردانه ترین رفاقت دنیا را دارد .
-من بهت حسادت میکنم
romangram.com | @romangraam