#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_199


به او خیره میشوم .

-چرا ؟

-تو تنها کسی بودی که بهتا برای لحظه ای فراموشش نکرد تموم سختی ها رو پشت سر گذاشت تا بخشی از زندگی تو باشه همینم شد اون رفت تا تو زندگی کنی کاش ذره ای از اون عشق برای من بود

تلخ میخندم در تمام این سالها من هم لحظه ای او را فراموش نکردم جای او همیشه در قلبم خالی بود .

بغض چانه ام را میلرزاند سرم را برمیگردانم بهتا کمی دورتر با لبخند مرا نظاره میکند .

.....

همه چیز بهانه ای بیش نبود تا تو ثابت کنی میتوان مرزها را شکست .

میتوان این تن پوشی از اجبار را از تن درآورد .

و گذشت از هرآنچه دست و پایت را میبندد .

هرچه قدر دور شوی بازهم نزدیکی حست میکنم .

جاویدان میمانی در خاطراتم در قلبم .

هرچند دنیا محل گذر بود گذری بس شیرین .

دیداری از جنس یک نگاه اما همیشگی .

گرچه مهره های این بازی ما بودیم شکستیم ،خندیدیم ، گریستیم و در آخر عاشق شدیم .

حسی که انسان را قفل میکند به نیمه ی دیگرش .

حسی که وقتی می آید رفتنش با خداست .

ادامه دارد .....

پایان جلد اول


romangram.com | @romangraam